ㅤ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ㅤ‌ ּׅۤ᪲⏝۟ ᥴ⃘ֵֵᦱᩙᰰ 𝂅 ⏝ּׅ᪲ ‌ ۤ۟ㅤㅤ در گوشه‌ای دور از… — ‌ ْ·آغــ𓏲ـوش شــب·ْ — TG.ME

ㅤ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌   ㅤ‌  ּׅۤ᪲⏝۟     ᥴ⃘ֵֵᦱᩙᰰ 𝂅    ⏝ּׅ᪲ ‌ ۤ۟ㅤㅤ
در گوشه‌ای دور از جهان،جایی میان خوابِ بنفشِ غروب و عطرِ باغ‌های فراموش‌شده،در بوفه کلاسیک عروسک‌خانه. عروسکی کوچک زندگی می‌کرد با گیسوانی به رنگِ رزِ کمرنگِ سپیده‌دم.
موهایش چنان لطیف و خیال‌انگیز بود که گویی پریان، تارهای ابریشمینِ مهتاب را با اندکی غبارِ گلبرگ‌های صورتی درآمیخته و بر سرش نشانده بودند. می‌گفتند نامش را نمی‌توان به زبان آورد؛زیرا نام او طلسمی بود که تنها ماه و گوزن‌های سپیدِ جنگل‌های خاموش از معنایش باخبر بودند.
او را افسونِ آهو می‌نامیدند. موجودی ظریف از جنس رؤیا،با قلبی چینی،چشمانی آکنده از قصه‌های نگفته و گیسوانی که هر شامگاه رنگِ گل سرخِ رو به پژمردن می‌گرفت. در اتاقک کوچکِ عروسک‌خانه،پرده‌های تور با نسیم می‌رقصیدند و نورِ ماه، آرام و نقره‌گون،بر موهای صورتی‌اش می‌نشست؛چنان که گویی خودِ شب
برای او تاجی از ستاره دوخته بود.

او نه پرنسس بود،نه پری و نه حتی قهرمانِ افسانه‌ای دوردست. او چیزی لطیف‌تر بود؛ یادگاری از رؤیایی که هرگز اتفاق نیفتاده،اما کسی دلش نیامده بود فراموشش کند. یادگاری از ظرافت خانم هایی که ساعت ها برای طراحی او،روی یک پا رقصیدند. و اگر روزی،در میان صفحات یک کتابِ کهنه،گلبرگی خشک‌شده،روبان صورتی‌رنگی و چند تار موی ابریشمی او را پیدا کردی،شاید نشانی از او باشد.
شاید هنوز،جایی پشتِ پرده‌های مخملیِ قصر یک ملکه،زیر نورِ ماه و میان عطرِ رزهای باغ های انگلیسی نشسته باشد. با موهای صورتیِ پری‌گون،لبخندی به لطافتِ غبارِ پروانه و قلبی کوچک که هنوز به جادوی قصه‌ها ایمان دارد.
September 4, 2026 15