مچش را که گرفتم، نبضش زیر انگشتانم مثل گنجشکِ ترسیده‌ای می‌زد. نگاهش… — ✍Nicequotes1401✍ — TG.ME

مچش را که گرفتم،
نبضش زیر انگشتانم مثل گنجشکِ ترسیده‌ای می‌زد.
نگاهش را دزدید؛ همان زنی که روزی منطق، سپرِ محکمش بود و کلمات را مثل مهره‌های شطرنج با غرور می‌چید،
حالا سرش را پایین انداخته بود تا قطره‌ی اشکی را که روی پلکش می‌رقصید پنهان کند.
غصه‌اش دیگر بدل شده بود به بسترِ وزینی که روی سینه‌اش افتاده بود و نفَسش را می‌برید.
​دستِ خودش را محکم‌تر می‌فشرد، انگار که بخواهد دردهایش را از پوستش بیرون بکشد.
دلم می‌خواست تکانش بدهم، شانه‌هایش را بگیرم؛
دلم می‌خواست بزنمش تا از این رخوت بپرد بیرون،
اما می‌دانستم دردِ بیرونی حریفِ ویرانیِ درونی نمی‌شود.
​او فکر می‌کرد بازی را باخته است؛ در برابر آدم‌هایی که زبانش را نمی‌فهمیدند؛ آدم‌هایی که سطحی بودنشان مثل دیواری، جلوی عمقِ وجود او قد کشیده بود.
​آن روز هدیا می‌گفت گاهی وقتی تمامِ کلماتِ دنیا بی‌مصرف می‌شوند، تنها کاری که از دستت برمی‌آید این است که کنارِ کسی که در حالِ غرق شدن است بنشینی و دستش را بگیری، حتی اگر ندانی چطور باید او را به ساحل بکشی.


#فاطمه_هدیه
❤5👍2👏2💯2🔥1
September 1, 2026 232