نازی‌آباد: بی‌اجازه‌ها: post #46 — TG.ME

چه یاران نزدیکش مثل سوری و فریده و ناهید و سیاوش و سایه و شاهرخ مسکوب و محمد جعفر محجوب و غیره، و چه آنان‌که دورادور می‌شناخت، تا چه رسد به افسران سازمانی مخفی که پوری به گفتهٔ شخص خودش حتی آن‌ها را که در خانهٔ خودشان مخفی بودند به نام نیز نمی‌شناخت، تا چه رسد که آن‌قدر با آن‌ها صمیمی باشد که ازشان با لفظ «بچه‌ها» یاد کرده باشد. من حتی کلمهٔ رفقا را هم از پوری دربارهٔ هم‌حزبی‌هایش نشنیده‌ام. اصولاُ او اهل لقب و نشان دادن به اشخاص نبود. رابطه‌اش با انسان‌ها انسانی بود. او حتی دربارهٔ کارمندان مرکز که به‌راستی حکم بچه‌هایش را داشتند هرگز لفظ بچه‌ها به‌کار نمی‌برد. تنها دو بار شنیده‌ام که از بچهٔ خودش یاد کرده بود. یکی در معرفی تورج برادرم و خواهرزادهٔ بسیار نزدیک و محبوب پوری، که مدتی نیز با او زندگی می‌کرد و پوری او را با خود به جمع دوستانش می‌برد و به کسانی که نسبت آن دو را با هم نمی‌دانستند، او را به عنوان پسرش معرفی می‌کرد. و دوم، به شهادت هوشنگ بافکر، دوست بسیار نزدیک پوری، و تورج عظیما، وقتی که هردوی آنها در روزهای آخر زنده بودن پوری در بیمارستان نزد او بودند او تنها یک وصیت کرده بود. گفته بود: «کتابخانهٔ ملی مثل بچهٔ من است. بعد از مرگم هرچه دارم بدهید به کتابخانهٔ ملی». من این جمله را عیناً به همین شکل، به طور جداگانه، هم از تورج و هم از هوشنگ شنیدم. افسوس که آنان که در خانهٔ پوری نشسته‌اند به این وصیت پوری احترام نگذاشته‌اند و به‌رغم همهٔ درخواست‌ها و تذکرها از دادن نامه‌ها و عکس‌ها و مدارک شخصی پوری که اکنون جزو میراث ملی و تاریخی ایران است خودداری می‌کنند. امیدوارم روزی به خود آیند و تا این مدارک به تاراج حوادث زمان و مردم زمانه درنیامده آن ها را به مالک اصلی‌شان، به کتابخانهٔ ملی ایران، برگردانند.
به هرحال شک ندارم که پوری هرگز این لفظ را به‌کار نبرده. هرچند که اصلاً خود این صحنه و مکالمه و مراسم جعلی و دروغین و من‌درآوردی است.
۱۰- از وقتی پوری از لندن به ایران برگشت تازمانی که زنده بود دو روز در زندگی‌اش روز مخصوص او بود. ۲۷ خرداد که تاریخ ازدواجش بود و ۲۷ مهر که تاریخ تیرباران شوهر ۳۳ ساله‌اش مرتضی کیوان بود. خود پوری در زمان ازدواج ۲۷ ساله بود و روز ۲۷ مهر فقط چهار ماه از ازدواجش می‌گذشت. چهارماهی که حدود دوماه آن را به صورت مخفی و سپس در زندان گذرانده بودند. در این دو روز نزدیکان پوری، بی‌هیچ دعوت قبلی به خانة او می‌رفتند. پوری در این دو روز، هم‌چون مراسمی آیینی، اول سیاه‌پوش به مزار کیوان در مسگرآباد می‌رفت، و بعد به خانه برمی‌گشت - گاه وقتی به خانه می‌رسید، تا لباس سیاهش را درآورد و آمادهٔ پذیرایی از مهمانانش شود، چندتایی از آنها رسیده بودند. افراد ثابت این جمع به‌آذین، سایه، کسرایی، فخرالدین میررمضانی و نوئل، غفار داورپناه و پروین خانم، دکتر محمد جعفر محجوب ، فضل‌الله گرکانی، آقای جعفری، سوری (ثریا) روحی (ماکویی) و بچه‌ها، ناهید فتحی (مرتضوی) اگر در تهران بود، که از مهمانان همیشگی بودند. غیر از آنها کسان دیگری گاه بودند و گاه نبودند. کیکاووس جهانداری، مهین تفضلی، نادر نادرپور از جمله آنان بودند. البته این را هم بگوییم که بر حسب آن‌که آن روز سالگرد ازدواج باشد یا اعدام، حضور بعضی از مهمانان تفاوت می‌کرد، بعضی بیشتر در سالگرد ازدواج می‌آمدند و بعضی فقط در یادبود اعدام. بعضی هم دو سه تن از دوستان خود را همراه می‌آوردند. من جعفر کوش‌آبادی شاعر را هم می‌دیدم که به همراه به‌آذین می‌آمد. اما این‌ها که گفتم از مهمانان همیشگی بودند. جز این‌ها دو سه تا از خواهر و برادرزاده‌های پوری هم در این دو روز دیده می‌شدند. که من هم یکی از آنها بودم. بچه‌های فامیل همه عاشق پوری بودند و بیشتر برای کمک می‌امدند چون در آن دوروز پوری فقط بایست در اتاق پذیرایی نزد مهمانانش می‌بود و نبایست کاری به آنچه در آشپزخانه و روی میزها می‌گذشت داشته باشد.
نکته اصلی که از این‌همه می‌خواهم بگویم این که در این دو روز، و به ویژه در روز ۲۷ مهر، مهمانی در نهایت مخفی‌کاری صورت می‌گرفت. همه پرده‌ها کشیده بود و آدم‌ها تک‌تک و با رعایت شرایط امنیتی وارد می‌شدند. برخلاف معمول هیچ نور و نوایی از بیرون این خانه شنیده و دیده نمی‌شد. از آن طرف، گورهای مسگرآباد هم همه نابود و تخریب شده بود. پوری تنها از روی علامت‌گذاری‌هایی که خود می‌دانست، می‌توانست جای مرتضی را پیدا کند. سنگ گور کوچکی بر آن می‌گذاشت که دائم تخریب می‌شد اما پوری هم دست برنمی‌داشت و باز سنگی دیگر بر آن می‌گذاشت. این را هم بیفزایم که بعدها که گورستان مسگرآباد جزو پروژه پارک‌سازی شهرداری تهران به پارک تبدیل شد و همه گورستان چمن و درخت‌کاری شده بود تنها یک تکه کوچک که همان قبر مرتضی بود خالی و نکاشته باقی مانده بود.
❤2👏1
November 7, 2025 881 20