نازی‌آباد: بی‌اجازه‌ها: post #43 — TG.ME

به عبارتی، ویراستاران این رسانه‌ها نیز، بی آن‌که اندکی در صحت این روایت تردید کنند، دروغی آشکار و جعلی تاریخی را عیناً منتشر کرده‌اند- حال آن‌که درک آن با اندکی دقت و ذره‌ای سواد تاریخی معاصر و حتی تنها با اندک مایه‌ای از شعور متعارف امکان پذیر بود - و این‌گونه در گناه فریب مخاطبان و جعل تاریخ به عنوان خاطره‌ای دست اول با نویسندهٔ آن هم‌دست شدند. و چنین است که تاریخ‌ها و سرگذشت‌نامه‌های جعلی و دروغین بافته و ساخته می‌شود و بی‌هیچ حس و پروای مسئولیتی در قبال نسل‌های آتی و در قبال حقیقت گسترش و قبول عام می‌یابد. خاصه در عصر اینترنت و رسانه های اینترنتی.
۳
- آن نوشته چه بود؟
نویسندهٔ مقاله یا راوی خاطره، با لحنی احساساتی و پر اشک و آه و شکوه و زاری و با قلبی شکسته از فوت برادری محبوب -که یک سالی از آن گذشته، و از بی‌وفایی زن برادر که یک سال پس از مرگ شوهر لباس عزا از تن به در کرده و قصد ازدواج دوباره دارد، تصمیم می‌گیرد به سراغ پوری سلطانی برود و غم دل و شکوه و اعتراض خود را با او بگوید. به این کاری ندارم که وقتی به قول خود نویسنده در تمام مدت آشنایی‌اش با خانم سلطانی تنها دوبار از او حرفی مهربان شنیده -که آن دو جمله هم اگر همان باشد که راوی نقل کرده محبت خاصی را نمی‌رساند و شاید بیشتر بشود گفت به راوی بذل توجهی کرده است، و  از سابقه‌ای که خود نویسنده داده است نیز، برنمی‌آید که میان پوری سلطانی و او چنان خصوصیتی باشد که در اعتراض به رفتار زن برادر به سراغ کسی برود که تا آن زمان فقط دو بار با جمله‌ای او را مخاطب قرار داده. اما این مهم نیست. می‌پذیریم که نویسنده به گفتهٔ خودش، به جای رفتن به دانشکده به سراغ پوری سلطانی در کتابخانه ملی می‌رود و چنان زار می‌زند که پوری خانم به کنارش می‌رود و ... بقیه را از خود نوشته عیناً کپی کرده و چسبانده‌ام. رسم‌الخط و نقطه‌گذاری عین نوشتهٔ راوی است. نوشته‌های داخل کروشه البته کار من است که با حروف سیاه و غیرایتالیک نشان داده می‌شوند.
«... مستقیم به طبقه دوم و به اتاق پوراندخت سلطانی رفتم. خوشبختانه تنها بود. با انگشت به در شیشه‌ای اتاقش زدم. بالاخره سرش را از روی «سرعنوان‌های موضوعی فارسی» بلند کرد و با تعجب اشاره کرد که داخل شوم. [نکتهٔ اول این‌که راوی از پشت در می‌بیند که پوری سلطانی در حال مطالعهٔ کتاب سرعنوان‌های موضوعی فارسی است. و دوم این‌که پوری چنان مجذوب و مستغرق آن شده که باید «بالاخره» سرش را بلند کند...آنان که با کتاب‌داری سروکار دارند می‌دانند که این کتاب یکی از ابزارهای فنی کتاب‌داران است برای دادن موضوع‌های یک‌دست و کوتاه به کتاب‌های فارسی، برای تهیه شناسهٔ آنها. این کتاب عظیم و چندین کیلویی به سرپرستی پوری سلطانی و همکاری کامران فانی و دیگران در طی چندین سال در مرکز خدمات کتابداری تهیه و تنظیم شد. کتابی است از مقولة کتاب‌های مرجع که برای مطالعه نیست. بلکه ابزار استفاده است. و هرچه باشد نمی‌تواند از مقوله‌ای باشد که شخص پوری، یعنی مؤلف اصلی، را آن‌چنان مجذوب خود کند که چند بار صدای در زدن را نشنود. بگذارم و بگذرم].
به محض اینکه داخل شدم زوزه‌های رسیده تا گلو، بی‌اراده با هق هقی بلند بیرون ریخت... بی‌هیچ پرسشی از جا بلند شد در را پشت سر من بست. یک صندلی نزدیک خودش گذاشت و گفت حالا بگو چی شده؟
همه چیز را گفتم و گفتم و قضاوتش را طلب کردم. قضاوت عاشقی را که سی‌وهشت سال پس از کشته شدن همسر و رفیق محبوبش حتی حلقه ازدواجش را هنوز در انگشت داشت بیوه‌ای که هنوز همچون تازه عروسی به لطافت و مهر و سلوکش، یاد و نام کیوان در حاف‍‍ظه غریب و آشنا حک کرده بود.
[کاری به معنا و گرامر و ربط این جمله‌ها به‌ویژه با فقدان معنی در جملهٔ آخر ندارم. منظور ما این‌ها نیست].
حرفهایم تمام شد اما اشکهایم انگار پایانی نداشت. نگاهش کردم، و او نیز مستقیم به چشمان اشک‌آلودم نگاه کرد. دستمالی به دستم داد و دستم را به مهربانی نوازش کرد و پرسید منصوره تو دختر صادقی هستی نظرت درباره توران میرهادی چیست؟... و این سومین جمله محبت آمیز او بود. [و چگونه پرسیدن نظرگاه نویسنده دربارهٔ توران میرهادی جمله‌ای محبت‌آمیز است؟] راستش نابهنگامی پرسش او تمام سوزوگداز جان سوخته و دل شکسته و چشم‌گریان مرا، متوجه پاسخگویی به آن سوال کرد.
حالا دیگر من و او یکدل و یکزبان در بیان سجایای اخلاقی و سلوک فرهنگی و مدنی توران خانم همزبان سخن می‌گفتیم. [حالا دیگر... یک‌دل و یک‌زبان... هم‌زبان سخن می‌گویند؟ احتمالاً پیش از این به زبان‌های متفاوت گفت‌وگو می‌کرده‌اند] از این‌که توران خانم بعد از اعدام همسر اول، بلافاصله به همسری و همراهی آقای خمارلو، مدرسه فرهاد، نهاد شورای کتاب کودک و فرهنگنامه کودک و نوجوانان را راه انداخت. [بلافاصله؟ اما فاصلهٔ بین کشتن سرگرد وکیلی و ازدواج توران با آقای خمارلو از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۵ است. فاصله‌ای دو ساله.
❤4👏1
November 7, 2025 765 20