در زمانهای که صداقت براندازی است
نازی عظیما
به یاد پوری سلطانی (۱۳۰۶- ۱۶ آبان ۱۳۹۴)
۱
چندی پیش پادکستی شنیدم که جملهای در آن مرا به حیرت و وحشت، هر دو، انداخت. جمله شاید در کل محتوای پادکست تنها جملهای معترضه بود. اما معنی و منطقی در آن بود که میتوانم بگویم ترسناک بود. میدانیم که یکی از منابعی که برای تاریخ یا سرگذشتنامهنویسی وجود دارد روایتها و شهادتها و گفتهها و نقلقولهایی است که معاصران دربارهٔ شخص یا موضوع مورد تحقیق میگویند و مینویسند. مانند آنچه در تاریخ بیهقی و کسروی و ناظمالاسلام میخوانیم. اهمیت این منابع از آن است که اطلاعاتی مستقیم و دست اول از زندگیها و رویدادها و زمینههای تاریخی و اجتماعی بهدست میدهند و از اینرو برای محققان از اهمیت درجه اول برخوردارند. اما اگر آن راویان به جای خاطرهگویی خاطره سازی کنند و به هردلیل واقعیتها را به دروغ درآمیزند یا جعل واقعیت کنند چه بر سر حقیقت خواهد آمد؟ و نسلهای بعدی از کجا بین راست و دروغ تفاوت قائل شوند؟
اما آن جمله چه بود؟ در پادکستی به نام کشو که به صورت مصاحبه یا گفتوگو اجرا میشود، مصاحبهشونده در پاسخ به این سؤال که دوست دارد دربارهٔ چه کسی در تاریخ معاصر ایران برنامه بسازد میگوید آیتالله کاشانی. و میافزاید که اما حالا نمیتواند این کار را بکند. زیرا پسر او هنوز زنده است. میگوید: «میگذارم بمیرد بعد دربارهاش برنامه تهیه میکنم.»
این پاسخ ذهن مرا در همین جمله متوقف کرد. بهراستی چرا باید سرگذشتنامه نویس صبر کند تا شخص موضوع بیوگرافی بمیرد؟ مگر نوشتن بیوگرافی اشخاص در زمان حیاتشان و از زبان خودشان حقیقیتر و درستتر و حتی آسانتر نیست؟ تا اگر اشتباهی در کار روایتگر باشد توسط خود موضوعِ روایت تصحیح شود؟ این دلیل حیرت من بود. اما نتیجهٔ دیگری که از این حرف به ذهنم رسید موجب وحشتم شد، اینکه نکند بعد از مرگ موضوع یا سوژه راحتتر میشود هر راست و دروغی را به هم بافت یا جعل کرد؟ و مردگان هم که دستشان از دامن زندگان کوتاه است.
۲
امروز، ۱۶ آبان ۱۴۰۴ درست ده سال از مرگ پوری سلطانی (۱۶ آبان ۱۳۹۴) میگذرد و من هنوز با واقعیت تلخ آن کنار نیامدهام. تا جایی که به یاد دارم، هرسال در مهرماه، که بیستوهفتم آن روز تیرباران مرتضی کیوان است، چه در ایران و چه دور از ایران، یاد و اندیشهٔ پوری جایی از ذهنم را به خود میگیرد، و اکنون ده سال است که این حالوهوا به ماه آبان وصل میشود که در شانزدهم آن، به گفتهٔ خود پوری، «مرتضی سرانجام صدایش کرد.» و یاد پوری در خلوت ذهنم حضوری دائم مییابد. و در همین حال، ده سال است که با نزدیک شدن به ماه آبان و این روزها یاد نوشتهای که در اولین سالروز مرگ پوراندخت سلطانی در سایت پرخوانندهٔ ایران امروز خواندهام بر ذهنم سنگینی میکند. نوشتهای سراپا جعل و تحریف و دروغ. که از خواندنش در آن زمان به حیرت و وحشت افتادم و سنگینیاش چنان در ته ذهنم رسوب کرد که از آن پس هرسال با سالروز مرگ پوری یادآوریاش بهطرزی سهگانه به من عذاب وجدان میدهد. عذاب وجدان در قبال پوری که بعد از مرگش چنین جعلیاتی از قول مستقیم او بافته و ساخته شده و من میدانم و ساکت ماندهام؛ عذاب وجدان در قبال نفس حقیقت که با سکوتم به آن خیانت میکنم؛ و عذاب وجدان در قبال تاریخ و آیندگان که قرار است به این طریق با بخشی از تاریخ دوران ما آشنا شوند. و خود را ملامت میکنم که چرا با دانستن حقیقت ملاحظه و سکوت میکنم. که در دنیای جعل خبر (Fake news) سکوت نشانهٔ همراهی با جاعلان است و در سلطهٔ حکومتِ دروغ، فاشگویی و راستگویی از مقولهٔ براندازی است.
امسال و امروز، باز در نزدیکی غروب آفتاب پوری، که فکروذهن مرا مدام به خود مشغول میکند، و البته با شنیدن آن جملهٔ پادکست کشو، سرانجام بر آن شدم تا به آن خاطرهنگاری مجعول و جعل تاریخی پاسخی دهم و شاید از این راه دین خود را به پوری و هم به حقیقت ادا کنم و این بار ذهنی را سبک کنم. نوشتهای که در اولین سالگرد درگذشت پوری سلطانی (۶ نوامبر ۲۰۱۶) در سایت ایران امروز با عنوان «آنچه از پوری سلطانی به من رسید» منتشر شده و بسیاری از سایتها و رسانههای اینترنتی مانند کیهان لندن و بالاترین و گویا نیوز و زمانه و غیره آن را بازنشر دادهاند.
www.iran-emrooz.net
آنچه از پوری سلطانی به من رسید
دیدن کامران فانی و پوری سلطانی دردوران جوانی، برایم یک حادثه بزرگ بود. کامران فانی گوشه سالن نشریات در محاصره جوانان بخش نشریات بود، سلامی کردم و از خیر بیشتر از سلامش گذشتم که اصلا جا نبود!. اما پوری سلطانی، درست. یادم نیست در کدام قسمت اما در یک طبقهای،…
6
1November 7, 2025 918 22