یکی از زیباترین بخش‌های منظومهٔ «لیلی و مجنونِ» نظامی، جایی است که… — چراغِ روشن — TG.ME

یکی از زیباترین بخش‌های منظومهٔ «لیلی و مجنونِ» نظامی، جایی است که پدرِ مجنون از ترک عاشقی او قطع امید می‌کند و برای این‎که عشقِ لیلی را از سر او بیندازد، متوسّل به کعبه می‌شود. پدر، مجنون را در موسم حج به مکّه می‌برد تا در جوار کعبه، از خدا بخواهد او را از دام عشق لیلی برهاند و به زندگی عادی برگرداند. پاسخ مجنون و مناجات وی با خدایش در این بخش از شاهکار نظامی بسیار شنیدنی است. من نمی‌دانم در ادبیّات جهان، ابیاتی به این لطافت و زیبایی وجود دارد یا نه؟ آیا شاعر دیگری توانسته است به این روانی، لطیف‌ترین احساسات عاشقانهٔ آدمی را به تصویر بکشد یا نه؟ اما در این شک ندارم که نمونهٔ چنین ابیاتی اگر هم باشد، بسیار بسیار کم است. این بخش از لیلی و مجنون را با هم می‌خوانیم:

بگرفت به رِفْق دست فرزند
در سایهٔ کعبه داشت یک‌چند

گفت ای پسر این نه جای بازی است
بشتاب که جای چاره‌سازی است

در حلقهٔ کعبه حلقه کن دست
کز حلقهٔ غم بدو توان رَست

گو یارب از این گزاف‌کاری
توفیق دهم به رستگاری

رحمت کن  و در پناهم آور
زین شیفتگی به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم
و آزاد کن از بلای عشقم

مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست
در حلقهٔ زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقهٔ عشق جان‌فروشم
بی‌حلقهٔ او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدایی
کاین است طریق آشنایی

من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق، من بمیرم

پروردهٔ عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی

یارب به خدایی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت

کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم

از چشمهٔ عشق ده مرا نور
و این سرمه مکن ز چشم من دور

گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‎تر از این کنم که هستم

گویند که خو ز عشق وا کن
لیلی‌طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آن‌چه هست برجای
بستان و به عمر لیلی افزای

گرچه شده‌ام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم

از حلقهٔ او به گوشمالی
گوش ادبم مباد خالی

بی‌بادهٔ او مباد جامم
بی‌سکهٔ او مباد نامم

جانم فدیِ جمالْ بادش
گر خون خورَدَم حلالْ بادش

گرچه ز غمش چو شمع سوزم
هم بی‌غم او مباد روزم

عشقی که چنین، به جای خود باد
چندان‌که بود، یکی به صد باد

می‎داشت پدر به سوی او گوش
کاین قصه شنید، گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد
دردی نه دواپذیر دارد

چون رفت به خانه سوی خویشان
گفت آن چه شنید پیش ایشان

کاین سلسله‌ای که بند بشکست
چون حلقهٔ کعبه دید در دست

زو زمزمه‌ای شنید گوشم
کآورد چو زمزمی به جوشم

گفتم مگر آن صحیفه خوانَد
کز محنت لیلی‌اش رهانَد

او خود همه کام و رای او گفت
نفرین خود و دعای او گفت

#نظامی_گنجه‌ای
http://t.me/Naglemaani
Telegram
چراغِ روشن
دانش اندر دل چراغ روشن است
❤5👍4👏4👎1
August 21, 2026 573 21