آن یکی را یار پیش خود نشاند
نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
بیتها در نامه و مدح و ثنا
زاری و مسکینی و بس لابهها
گفت معشوق این اگر بهر من است
گاه وصل این عمر ضایع کردن است
من به پیشت حاضر و تو نامهخوان
نیست این باری، نشانِ عاشقان!
( دفتر سوم مثنوی، ابیات ۱۴۰۶ به بعد)
معشوقی، عاشق خود را پس از مدتها دوری به حضور میپذیرد و در کنار خود مینشاند، اما آن عاشق خام و ناپخته که به نظر میرسد بیشتر دلباختۀ اشتیاق خویش است تا دلباختۀ معشوقی که اشتیاقش را برانگیخته، به جای آنکه از شراب دیدار و لحظههای ناب و شورانگیز وصال و گفتوگو با معشوق، حظّ و نصیب بِبَرد، دست در گریبان خود میکند و نامههایی را که در ایام هجران و فراق برای او نوشته بود بیرون میآورد و با سوز و گداز شروع می کند به خواندن. معشوق، حیران و برافروخته و عتاب آلود می گوید:
اگر این نامه ها را برای من نوشته ای اکنون که در کنار من نشسته ای، خواندن این نامه ها جز ضایع کردن عمر چه سود و حاصلی برای تو دارد؟! این کار در حقیقت نشان از آن دارد که تو عاشق صادق و راستین نیستی، بلکه عاشق احوال پریشان و متغیر خود هستی.
این حکایت می تواند نقد حال کسانی باشد که به جای زندگی در اکنون، و پاس داشتن قدر و قیمت لحظه هایی که در آن به سر می بَرَند، غرق در احوال گذشته ی خویش اند و از همین رو چنان که باید توشه و بهره ای از سعادت و شادی در جان خود نمی یابند.
✍ایرج رضایی
http://t.me/Naglemaani
Telegram
چراغِ روشن
دانش اندر دل چراغ روشن است

2
2
1August 6, 2026 612 11