اگر سرنوشت به بریتانیای پیر و ناتوانی که داشت پیت تازهای ارزانی میداشت، نه این مرد یهودآلوده و نیمهمست آمریکایی، آن پیت نو فوراً درمییافت که سنت بریتانیا در تعادل قدرت اکنون باید در مقیاسی دیگر و اینبار در سطح جهان اعمال شود. بهجای حفظ، خلق و تشدید رقابتهای اروپایی، بریتانیا باید نهایت کوشش خود را میکرد تا اتحاد اروپا را تشویق و تسریع نماید. در اتحاد با اروپای متحد، او هنوز میتوانست شانسِ ایفای نقش داور در امور جهانی را حفظ کند. هر آنچه رخ میدهد آدم را به فکر میاندازد که مشیت الهی اکنون آلبیون(انگلیس) را بهخاطر جنایتهای گذشتهاش — جنایتهایی که او را به قدرت رسانده — مجازات میکند. روی کار آمدن چرچیل، در دورهای که برای بریتانیا و اروپا سرنوشتساز است، مجازاتی است که مشیت الهی اختیار کرده است. برای نخبگان تباهشدهٔ بریتانیا او دقیقاً همان کسی است که میخواهند؛ و سرنوشت یک امپراتوری عظیم و همزمان تمام اروپا در دستان این دلقک سالخورده است. برای من پرسشی به وجود میآید که آیا مردم بریتانیا، علیرغم زوال اشرافیت، آن صفاتی را که تاکنون برتری جهانیِ بریتانیا را توجیه میکرد، حفظ کردهاند یا نه. از جانب خودم، در این مورد تردید دارم؛ زیرا به نظر نمیرسد واکنشی مردمی نسبت به خطاهای رهبران ملت بروز کرده باشد. و با این حال، موارد بسیاری بوده که بریتانیا میتوانست با شجاعت راهی نو و ثمربخشتر در پیش گیرد. اگر میخواست، بریتانیا میتوانست جنگ را در آغاز ۱۹۴۱ پایان دهد. در آسمانهای لندن او ارادهٔ مقاومت خود را برای همه دنیا نشان داده بود، و در کارنامهاش شکستهای تحقیرآمیزی را که بر ایتالیاییها در آفریقا وارد ساخته بود داشت. بریتانیای سنتی صلح را برمیگزید. اما یهودیان چنین چیزی را نپذیرفتند. و نوکرانشان، چرچیل و روزولت، آنجا بودند تا مانع شوند. صلح آنگاه میتوانست مانع مداخلهٔ آمریکاییها در امور اروپا شود. تحت هدایت رایش، اروپا بهسرعت متحد میشد. هنگامی که «زهر یهودی» ریشهکن شده بود، وحدت آسان میگشت. فرانسه و ایتالیا، که هریک در نوبت خود چند ماه بعد توسط دو قدرت ژرمنی شکست میخوردند، از معرکه بیرون میماندند. هر دو میبایست از جاهطلبیهای نامتناسب خود دست میکشیدند. همزمان باید ادعاهای خود را در شمال آفریقا و خاورنزدیک کنار میگذاشتند؛ و این امکان را به اروپا میداد سیاست جسورانهٔ دوستی نسبت به اسلام در پیش گیرد. از طرف دیگر، بریتانیا که از همهٔ دردسرهای اروپا رها شده بود، میتوانست به بهروزی امپراتوریاش بپردازد. و در نهایت، آلمان که پشتش آسوده بود، میتوانست تماموقت و تمامقلب خود را به مأموریت اساسیاش، آرمان زندگیم و دلیل وجود ناسیونالسوسیالیسم — نابودی بلشویسم — اختصاص دهد. این امر مستلزم فتح سرزمینهای وسیع در شرق بود، و این سرزمینها به نوبت رفاه آتی مردم آلمان را تضمین میکردند. قوانین طبیعت منطقی را دنبال میکنند که الزاماً با ایدههای منطقی ما همخوان نیست. خودِ ما آمادهٔ مصالحه بودیم. ما آماده بودیم نیروهایمان را به سود حفظ امپراتوری بریتانیا به کار اندازیم؛ و همهٔ اینها، دقت کنید، در زمانی بود که، راستش را بخواهید، من از فروتنی هندویان دون بیشتر خوشم میآمد تا از هر یک از آن جزیرهنشینان متکبر. بعدها، آلمانیها خوشحال خواهند شد که کمکی به بقای آن وضع کهنه نکردهاند؛ وضعی که دنیای آینده سخت میتوانست برای آن ما را ببخشد. میتوانیم با اطمینان یک پیشگویی بکنیم: هر چه نتیجهٔ این جنگ باشد، امپراتوری بریتانیا به پایان رسیده است. به آن ضربهای مرگبار وارد آمده است. آیندهٔ مردم بریتانیا مرگ از گرسنگی و سل در جزیرهٔ نفرینشدهشان خواهد بود. سرسختی بریتانیاییها و مقاومت نومیدانهای که رایش نشان میدهد هیچ وجه اشتراکی ندارند. در وهلهٔ نخست، بریتانیا آزادی انتخاب داشت و هیچچیز او را مجبور نکرده بود که به جنگ برود. با این حال، نه تنها وارد جنگ شد، بلکه عملاً جنگ را تحریک کرد. نیازی به گفتن نیست که لهستانیها، اگر به تحریک جنگطلبان بریتانیا و فرانسه (که خودِ آنها نیز بهنوبهٔ خود بهوسیلهٔ یهودیان تحریک میشدند) واداشته نشده بودند، یقیناً خود را با قربانیکردن بکشتن نمیدادند. حتی با وجود آن و با وجود آن خطای اولیه، بریتانیا میتوانست خود را از چنگال بیرون کشد، چه پس از انهدام لهستان و چه پس از شکست فرانسه. طبیعتاً چنین کاری چندان شرافتمندانه نبود؛ اما در این امور حس شرافت بریتانیا چندان دقیق نیست. همهٔ کاری که باید میکرد، این بود که تقصیر خروج خود را کاملاً بر دوش متحدان سابقش میگذاشت — درست همانطور که او و فرانسه در ۱۹۴۰ با بلژیک کردند — و افزون بر این، خودِ ما به او کمک میکردیم تا آبرویش را حفظ کند.(۲/۳) @N_S_Studies @NaziCenters
اگر سرنوشت به بریتانیای پیر و ناتوانی که داشت پیت تازهای ارزانی… — NS Studies — TG.ME
September 27, 2025 306 7