همه ی ما نقابی از لبخند بر چهره داریم؛ در هر جمع و هر گذر. اما کدام… — ‌𝚻𝗁𝖾 𝗅𝗏𝗒 𝖫𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋 — TG.ME

همه ی ما نقابی از لبخند بر چهره داریم؛ در هر جمع و هر گذر. اما کدام لبخند است که از چشمه‌ی جان می‌جوشد؟ هیچ‌کس از آن طوفانِ پنهانی که در وجودمان خانه کرده و خیالِ رفتن ندارد، آگاه نیست. آن‌ها هرگز عمقِ این اندوهِ مدفون را نمی‌بینند؛ به آنچه از ظاهرِ ما باور دارند بسنده می‌کنند و ما نیز، دیگر نایِ آن را نداریم که حقیقتِ این فروپاشی را برایشان معنا کنیم. و تو… تو همان فاجعه‌ای بودی که مرا به سقوط کشاند. از همان لحظه‌ی آشنایی، دلم را به نگاهی گره زدم که گمان می‌کردم تا ابد، تابان‌تر و زیباتر از هر ستاره‌ای برایم خواهد درخشید؛ اما دیری نپایید که همان چشم‌ها، بی‌فروغ شدند و جهانم را ویران کردند. مرا چنان از هم گسستی که گویی قصری تاریخی بودم؛ فروریخته زیرِ هجومِ همان‌هایی که روزی پناهشان بودم. حالا تنها ویرانه‌ای هستم که عابران، حتی شکوهِ گذشته‌اش را به یاد نمی‌آورند. تو نه برای عشق، که برای ویرانی آمده بودی؛ آمده بودی تا بذرِ امیدی را که در دلم جوانه زده بود، ریشه‌کن کنی. تو نیامدی که دوستم بداری، بلکه آمدی تا مرا به طعمِ حضورت خو دهی و سپس، در اوجِ وابستگی، با کوله‌باری از غم تنهایم بگذاری تا دردِ نبودنت، با گوشت و پوستم عجین شود. عزیزکرده! شاید من آن کسی نبودم که تو از نبودنش می‌ترسیدی، اما تو تنها تکیه‌گاهِ من بودی؛ نوری بودی که اهدافِ غبارگرفته و فراموش‌شده‌ی زندگی‌ام را دوباره زنده کرد و به من رؤیایِ ماندن بخشید. هنوز هم غرق در خاطراتم؛ خاطراتی که با چنگ و دندان حفظشان کرده بودم. روزگاری با یادشان چنان دیوانه‌وار لبخند می‌زدم که مردم به حالِ خوشم شک می‌کردند؛ اما حالا، همان خاطرات به کابوس‌هایی بدل شده‌اند که ذهنِ آشفته‌ام را چنان در هم می‌کوبند که رمقِ تمرکز را از من می‌گیرند.

September 5, 2026 7