مدتیست هر بار که به آینه نگاه میکنم، چند تار سفید تازه میبینم. عجیب است؛ آدم یک عمر از پیر شدن میترسد، اما هیچکس به تو نمیگوید ترسناکترین بخشش، خودِ پیر شدن نیست؛ لحظهایست که میفهمی داری شبیه چیزی میشوی که تمام عمر از آن فرار کردهای. تراژدیِ پیر شدن این است که ببینی تصویرت آرامآرام تبدیل به همان کسی میشود که قسم میخوردی هرگز نخواهی شد. من هنوز خیلی چیزها را در خودم همانطور میبینم که سالها پیش میدیدم؛ همان لجاجتها، همان رویاهای بیمنطق، همان میلِ عجیب به فرار از هر چیزی که بوی تکرار بدهد. اما موهایم انگار خبر دیگری دارند. سفید میشوند؛ بیسروصدا، تار به تار، مثل چیزی که نمیخواهد ناگهانی بفهمی چقدر از آن روزها گذشته است. و تلخترین قسمت ماجرا همین است؛ اینکه یک روز در آینه دنبال خودت بگردی و بفهمی زمان، پیش از آنکه تو را پیر کند، تو را به کسی تبدیل کرده که زمانی فکر میکردی هرگز نخواهی شد. 𝄞 . واڪاو
مدتیست هر بار که به آینه نگاه میکنم، چند تار سفید تازه میبینم… — 𝚻𝗁𝖾 𝗅𝗏𝗒 𝖫𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋 — TG.ME
September 1, 2026 20 1