داماد فراری 🏃🏃؟! _پارت_143 - دیگه نه می ترسونمت و نه ناراحتت می… — ☔️عاشقانه عارفانه❤️❤️‍🔥 — TG.ME

داماد فراری 🏃🏃؟! _پارت_143 - دیگه نه می ترسونمت و نه ناراحتت می کنم. هنوز نمی دونم چه جوری چون تا باهات حرف می زنم يا ناراحت میشی و یا می ترسی. فضای بین من و تو پر از شک و سوتفاهمه. نه تو به حسن نیت من باور داری و نه من با خیلی از اخلاقات کنار میام. نمونه‌ش امروز بود که واقعاً هر چقدر از میزان عصبانیتم بگم کم گفتم. جون کندم تا خودم رو کنترل کنم و چیزی نگم بهت. فکر می کنم من و تو احترام گذاشتن به همدیگه رو بلد نیستیم. زبون همدیگه رو نمی فهمیم. با حساسیتای همدیگه آشنا نیستیم و مرتب باعث رنجش هم میشیم. واسه همینم فاصله گرفتن بهترین راه حل ممکنه. حرفای امروز بابا رو که شنیدی. اگه اون جوری که اون فکر می کنه بقیه هم فکر کنن دیگه نميشه جمعش کرد. می تونم واسه ثامر یه پرستار بگیرم و از این خونه بریم اما دلم واسش می سوزه. خیلی تنها ميشه. اینجا همه هستن و هواش رو دارن. نمی تونم به خاطر خودم و تو از محبت بقیه محرومش کنم. پس بهتره مسالمت آمیز با هم کنار بیایم. طوری که هم تو راضی باشی و هم من. نظرت چیه؟ بهترین پیشنهاد ممکن بود. شاید بالاخره می توانستیم به آرامش برسیم. - موافقم.. برخاست و کاپشنش را مرتب کرد. - مسئولیت ثامر تمام و کمال با منه. نیازهاش خواسته هاش و هرچی که مربوط به اون بشه. هیچ وقت خودت رو ملزم به نگهداری از اون ندون. تو هیچ وظیفه ای در قبال ما نداری و فقط داری لطف می کنی. هر وقت احساس کردی خسته شدی بهم بگو. اگه کیس خوبی واسه ازدواج پیش اومد به هیچ وجه به ما فکر نکن. اگه خواستی کار کنی، کلاس بری، درس بخونی، سفر بری یا هر چیز دیگه، برنامه هات رو به خاطر ثامر به هم نریز. حتی اگه من توی یکی از این ماموریت ها کشته بشم، بازم تو هیچ مسئولیت اخلاقی و وجدانی نسبت به ثامر نداری. چون من وقتی فهمیدم ثمر حامله‌ست، تموم این روزا رو پیش بینی کردم و آمادگیش رو داشتم و می دونم تو هر موقعیتی باید چی کار کنم. واسه همینم نگران ما نباش و زندگیت رو بکن. وقتی دیدم به سمت در می رود من هم برخاستم. اما او به جای خروج رو در روی من توقف کرد. - زندگیت رو بکن ترنج. همون طور که قبلا بودی. شاد باش بخند.به خودت فرصت آشنا شدن با آدم های جدید رو بده. همه مثل من و سبحان بد نیستن. همه چیز تو این بن بست لعنتی خلاصه نميشه. قرار نیست همه بهت نارو بزنن و بلایی سرت بیارن که خودت رو بکشی یا فرار کنی و یا مثل دیشب هوار بکشی. دنیای بیرون از اینجا هم قشنگ تره و هم قابل اعتمادتر. بچرخ بگرد و هر وقت کسی اذیتت کرد بیا و پشت من قایم شو. اون پسرعمویی که دنبالش می گردی گم نشده. هميشه بوده و هیچ وقت از حمایت کردن تو دست نکشیده. هیچ وقت بی خیالت نشده و هیچ وقت تنهات نذاشته. شاید تو از پناه آوردن به من دست کشیده باشی اما من هیچ وقت از این که مواظبت باشم شونه خالی نکردم. این یاسر بود؟ داشت خداحافظی می کرد؟ دستش روی بازویم نشست. نرم ملایم؛ مثل وزش نسیم. لب هایش ساکن بودند اما چشمانش لبخند می زدند. - اما اگه یه بار دیگه خودت: یا ثامر رو در حال فضولی ببینم هیچ کس رو پیدا نمی کنی که بتونه تو رو از دست من نجات بده دختر عمو, این یاسر بود! پایان_فصل_سوم **یاسر با صدای جیغ ثامر و پشت بند آن ضربه هایی که به در می خورد هراسان و سراسیمه از خواب پریدم و بلافاصله نشستم. گوش هایم را تیز کردم. - یاسر خان؟ صدای کربلایی حسین بود. دنبال قطره ای آب برای گلویم خشکم گشتم. - بله؟ در را گشود و داخل آمد. - ببخشید آقا سابقه نداشت اینقدر بخوابین. رضا خان نگران شد و گفت بیام بهتون سر بزنم. بدنم در عرق غرق بود. - حالتون خوبه؟ آشفته‌این انگار. دستی به موهایم کشیدم و گفتم: - صدای جیغ ثامر رو شنیدم. لبخندی زد و گفت: - داره با بچه ها بازی می کنه. شما حالتون خوبه؟ چیزی لازم ندارین؟ هنوز منگ بودم. - نه. ممنون. خوبم. او که رفت پتو را کنار زدم و به سختی برخاستم و مقابل آینه ایستادم. زخم روی پهلویم پانسمان را خیس کرده بود و از تبی که دچارش بودم متوجه شدم عفونت کرده. موبایلم را برداشتم و شماره‌ی شاهرخ را سرچ کردم. کمی طول کشید تا جواب داد. - جانم قهرمان؟ دستم را روی پهلویم گذاشتم و گفتم: - زخمم عفونت کرده و ترشح داره. چه کار کنم؟ - باید بیای ببینمت. یک دستی تیشرتم را از تن بیرون کشیدم. - حال ندارم تا اونجا بیام. بگو چی بخورم که خوب شه؟ ادامه دارد ...

September 6, 2026 10