داماد فراری 🏃🏃؟! پارت_141 با شیفتگی گفت: - جان باباشه دیگه! صدایش… — ☔️عاشقانه عارفانه❤️❤️‍🔥 — TG.ME

داماد فراری 🏃🏃؟!

پارت_141



با شیفتگی گفت:
- جان باباشه دیگه!
صدایش مملو از افتخار و غرور بود. یاسر در برابر ثامر یک آدم دیگر می شد. این را همه اعتراف می کردند. در فود کورت مجتمع نشستیم و غذا سفارش دادیم. ثامر را روی میز گذاشتیم و از غذای خودم تکه تکه برایش جدا کردم که راحت بخورد.
- این مدت که من نبودم فیزیوتراپیت
رو مرتب رفتی؟
به نظر می رسید یاسرِ سیاه در بن بست هفده جا مانده و تا به خانه برنگردیم قصد جنجال ندارد.
- آره. خیلی بهترم. ولی فکر نکنم به شرایط قبل برگردم. این پا دیگه واسه من اون پای زبر و زرنگ نمیشه. گازی به ران مرغ سوخاری شده زد و گفت:
- گچ گرفتن پاهات در شرایط کما پدرشون رو درآورده. باید بلافاصله بعد از آزاد شدن فیزیوتراپی می کردی که نشد و عضلاتت تحلیل رفت. ضعیف شدن ماهیچه سریع اتفاق می افته اما قوی کردنشون زمان و صبر می خواد. نباید ناامید بشی چون فقط تو فیلماست که طرف از کما درمیاد و از همون روز اول مثل یه آدم سالم به زندگیش ادامه میده.
حرف هایش را قبول داشتم. مثال بارزش خودم بودم و عوارض جانبی که هنوز دست از سرم برنداشته بودند. به همین خاطر گفتم:
- می دونم. فقط از این که اینقدر کند شدم متنفرم. به گفتن "درست میشه" اکتفا کرد و ظرف غذایش را کنار زد و سرش را داخل بسته های خرید فرو برد.
- چیز دیگه ای لازم نداره؟
لقمه ای را که در گلویم گیر کرده
بود فرو دادم و گفتم:
- هر چی به ذهنم رسید خریدم. بازم خودت چک کن. او با لبخند دمپایی های فسقلی و بامزه را بررسی می کرد و من برای پرسیدن سوالی که در ذهنم بود با خودم کلنجار رفتم. حرف زدن با یک طعنه زن قهار کار راحتی نبود.
- من چطوری تصادف کردم؟ دست هایش بی حرکت شدند اما مسیر نگاهش را تغییر نداد.
- خیلی وقته می خوام ازت بپرسم. چون فقط تو دیدی که چی شد و چه بلایی سرم اومد. بسته های خرید را روی صندلی کناری گذاشت و به ثامر که با بچه‌ی میز بغلی در حال بازی بود نیم
نگاهی انداخت و گفت:
- منو دیدی فرار کردی. صدات زدم. سعی کردم بهت برسم اما تا به خودم اومدم ،بوم. دیدم آسفالت سرخ شد. در واقع اینقدر همه چی سریع اتفاق افتاد که منم دقیقاً نفهمیدم چی شد.
شالم را از دور گردنم آزاد کردم. هر بار یادم می افتاد نفسم تنگ می شد.
- منم فقط یه صدای انفجار یادمه. انگار یه بمب توی سرم ترکید.
_سرت اول خورد به کاپوت و بعدم به شیشه. فکر می کردم نزدیک که بشم تیکه های مغزت رو روی زمین می بینم.
از تجسم مغز متلاشی شده‌ی خودم لرزیدم.
- یعنی همون اتفاقی که واسه مامانت افتاد؟ سرش را بالا و پایین کرد.
- انگار یه ماجرا رو دو بار داشتم تجربه می کردم. معجزه بود که زنده موندی. استخونای جمجمجه‌ت رو به زور به هم چسبوندن. مغز و مننژت پر از خونریزی و خونمردگی بود. هر لحظه منتظر مرگ مغزیت بودیم. دکترا می گفتن به اين زودی از کما بیرون نمیای. حتی اگه برگردی بعیده شبیه آدمیزاد باشی و بتونی مثل قبل زندگی کنی. تو از ضعف ماهیچه هات می نالی در حالی که خبر نداری چی رو پشت سر گذاشتی.
نمی دانستم چون هیچ کس به این وضوح برایم تعریف نکرده بود.
- هنوزم واسم جای سواله که از چی اون همه ترسیدی و فرار کردی؟ گیرم من اینقدر که تو فکر می کنی بد و بدجنس و ترسناکم و منتظر یه فرصتم که دندونام رو تو گردنت فرو کنم و خونت رو بمَکَم. ولی آخه تو روز روشن جلو چشم اون همه آدم چی کارت می تونستم بکنم؟
خیلی حرف ها برای گفتن داشتم اما انگیزه؟ اصلاً ولی نتوانستم لبخند تلخم را مخفی کنم.
- ها؟ ترنج؟ از چی ترسیدی؟
از چی می ترسی؟
خواستم بگویم یک بار جلوی آینه بایست و آن طور که به من نگاه می کنی به خودت نگاه کن شاید درکم کردی, اما فقط گفتم:
- بریم دیگه؟ هنوز لگو و پازل نخریدیم. تبسمش نامحسوس و بی رمق مثل آفتاب زمستانی بود. اما من دیدم و اشعه هایش را حس کردم. ثامر را در آغوش گرفت و شانه به شانه‌ام راه آمده بدون اين که با قدم های همیشه بلند و تندش, به من و پاهای خسته ام فشار بیاورد یا با زبان هميشه گزنده و تیزش مرا بیازارد.

دستم را بیشتر دراز کردم و سر ثامر را به سینه ام تکیه دادم. نتوانستم در مقابل زیبایی معصومانه‌ی صورتش مقاومت کنم و خم شدم و گونه های تپل و خوشرنگش را بوسيدم. بعد از خرید به طبقه‌ی فوقانی مجتمع که مخصوص بازی بچه ها بود رفتیم و حسابی آتش سوزانده بود. طوری که به محض حرکت ماشین دوام نیاورد و چشمانش گرم شد و خوابش برد. دهانش را حرکت می داد. انگار که چیزی می جوید و با این کارش وجودم را بیشتر از پیش می لرزاند. دلم برایش می سوخت يا واقعا دوستش داشتم؟ نمی دانم. اما رشته‌ی محکمی او را به وجودم متصل می کرد.


ادامه دارد ...
❤2
September 6, 2026 12