نمیدونم چی بگم والا. پر از حرفم ولی نمیدونم که کِی وقت گفتنشون میشه. یا اصلا گفتنشون دردی رو دوا میکنه یا نه. ولی میدونم که کلمات پراکندهتر از هر زمان دیگهای هستن. میدونم که هرچی بیشتر فکر میکنم، کمتر میفهمم دقیقاً چی میخوام بگم. میدونم جملهها شروع میشن ولی هیچکدوم به جایی نمیرسن. میدونم که یه چیزی توم خاموش شده که مدت کوتاهی روشن بود و تو همون مدت کوتاه حس میکردم هیچ چیزِ حل نشدنیای وجود نداره. میدونم که یه چیزی کور شده از درون. میدونم که یه چیزی سر جاش نیست. میدونم که یه چیزی رو گم کردم که تازه پیداش کرده بودم و معلوم نیست دوباره کِی پیداش کنم. میدونم روزام صرفا فقط دارن میگذرن. میدونم وقت دارم اما برام کافی نیست. میدونم روزمرگی های کوچیکم رو از دست دادم. میدونم بی اهمیت شدم نسبت به خیلی چیزا. میدونم پیانوم داره خاک میخوره. میدونم بیشتر از هر زمان دیگهای لحظات رو ثبت میکنم چون حس میکنم ذهنم انقدر شلوغ شده که دیگه نتونه چیزی رو ثبت کنه. میدونم پنهانکار شدم، بیشتر از همیشه. میدونم. اینها رو میدونم و نمیدونم چمه.
7August 12, 2026 150