📇 داستان (تامل بر انگیز!) شب 🏆 پسر بچهای وارد یک بستنی فروشی شد 🍧 و پشت میزی نشست، پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید : یک بستنی میوهای چند است؟ 😊 پیشخدمت پاسخ داد : ۵۰ سنت. 💵 پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد و بعد پرسید : یک بستنی ساده چند است؟ 😕 در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد : ۳۵ سنت. 💷 پسر دوباره سکه هایش را شمرد 😞 و گفت : لطفا یک بستنی ساده... لطفا پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت؛ اما زمانی كه پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد!!!!!!!!!!!! و باورش نمیشد... 😳 آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت... 😢 بزرگی آدمها نه به سن است، نه به هیكل است، نه به زور است و نه به پول است... به قلب آدم هاست. ❤
7
6