پستوی گوژپشتامروز رفتیم مدرسه را ببینیم. با دوستانم وارد طبقه دوم که شدیم، حس کردم چیزی خورد توی صورتم. ان هم اینکه من دیگر بخشی از این مدرسه نبودم. دیوارهای تازه رنگ شده، پرده های کشیده نشده و فضای نیمه تاریک سالن، همه مرا پس میزد. مرا نمیپذیرفت و به من می گفت که…یک دور اومدیدم گروهی همو بغل کردمی و چرخیدیم بعد جیغ زدیم خیلی عجیب بود من اون داد و جیغ رو خیلی از درون حس کردم واقعی بود... برای داد زدن تلاشی نکردم. من اون جیغ رو از سر تمام احساسم کشیدم. ناخوداگاه...t.me/Morning3639/4228Translate221September 6, 2026 57