نـوزده اکتبر ساعـت ۰۰:۳۰
امـࢪوز یـہ اتفـاق غیࢪ منتـظࢪه افتاد. یکمـے خجالتآوره ولـے لـوکاس منـو زد...
بـاوࢪت میـشہ؟ همـون لـوکـاس کـوچولویی کـه وقتی دبیرستانے بودیم مثـل "مـوش کوچـولوها" میـوفتـاد دنبـالـمون. لقبـے بـود کـہ خـودت بهـش داده بـودے... یـادتـہ؟
باوࢪم نمیـشد کسـے کـہ جلـوم وایـستـاده همـون پسـرك لاغـر مࢪدنے باشـہ. کـے انقـدࢪ بزࢪگ شـد؟ حتـے دقـت نکـࢪده بـودم قـدش چقـدࢪ از مـن بلنـدتࢪ شـده. دستـش سنگیـن بـود... چنـد ساعتـی گذشتـه امـا هنـوزم جـای انگشتـاش روی صوࢪتـمه و میـسوزه.
گفـت داࢪم مامانو بـا کـاࢪام نگـࢪان میـکنم و خـب بحثـمون شـد. حتـی نفهمیـدم چـہ اتفاقـی افتـاد یا چـرا تا این حـد عصبانـے بـود...
ولے چࢪا حـس بهتـࢪی بهـم دسـت داد؟ شاید چون دستـش اونقـدࢪی سنگیـن بـود کـہ بخـاطـࢪ طعـم خـون تـوی دهنـمم کـہ شـده درد قلبـمو فـࢪامـوش کنـم.
چنـد لحظـہ پیش پیـام داد و عذࢪخـواهی کࢪد. گفـت وقتـے کـہ میـبینـہ مـࢪاقـب خـودم نیـستم عصبـے میـشه... تـو هـم همیـشـہ اینـو میگفتے... خنـده داࢪه کـہ الان از گربـه ولگردے کـہ هرروز بهـش غـذا میـدے کـم ارزشتـࢪم...
شـاید بـاید بخـوام یبـار دیـگہ هم منـو بزنـہ؟ شـاید بایـد بـࢪم تـو خیـابون و بـا مـࢪدم عـادی دعـوا راه بنـدازم؟
حاضـرم بـہ هـر چیـزی پنـاه ببـرم تا حتـے فقـط یـک لحظـہ فرامـوشـت کنـم.
دࢪاگ؟ شایـد... چـون سیگاࢪ و الکـل کـہ کمـکـے نکـࢪد. فقـط نمیـخوام بهـت فکـࢪ کـنم فلیـکس لـی.