
امشب، ماه روی آب افتاده بود؛ آنقدر نزدیڪ کہ برای لحظہای خیال ڪردم اگر دستم را دراز ڪنم، میتوانم تڪہای از آسمان را از میان آب بیرون بڪشم. رودخانه آرام نبود؛ اما آنقدر آهسته میگذشت که انگار نمیخواست کسی متوجه رفتنش شود. کنارش نشسته بودم و مسیر آب را دنبال میکردم؛ آبی که هیچوقت به عقب نگاه نمیکرد، اما هرچه را در آغوش میگرفت، برای چند لحظه با خود حمل میکرد؛ ماه، درختها، چراغهای دور و تصویر دو نفری که کنار هم ایستاده بودند. به انعکاسمان خیره ماندم. عجیب بود. ما آنجا بودیم؛ درست روبهروی من، اما در جهانی که نمیشد واردش شد. دو نفر روی آب زندگی میکردند؛ بیصدا، بیوزن، بیخبر از اینکه هر لحظه ممکن است موجی از راه برسد و تمام آن جهان را به هم بزند. بعد باد وزید. نه شدید و ناگهانی. فقط نسیمی کوتاه از روی آب گذشت. اما همان کافی بود. صورتهایمان در هم شکست. دستهایمان از هم جدا شد. ماه تکهتکه شد و چراغهای دور، لرزان و بیقرار، روی موجها پخش شدند. چند ثانیه بعد، دیگر چیزی از آن دو نفر نمانده بود. رودخانه دوباره آرام شد. ماه برگشت. درختها برگشتند. چراغها برگشتند. حتی آسمان هم همان آسمان بود. فقط ما دیگر در آن نبودیم. همانجا فهمیدم بعضی چیزها چقدر شبیه خوشبختیاند؛ تا وقتی نگاهشان میکنی، کامل به نظر میرسند، اما کافیست زندگی کمی تکان بخورد تا بفهمی تمام مدت، تصویرشان روی آب بوده است. با این حال، هیچکس ماه را سرزنش نمیکند که چرا روی آبی افتاده که قرار نبوده آرام بماند. هیچکس از شکوفه نمیپرسد چرا در بهار باز شده، وقتی پاییز از همان ابتدا در تقویم نوشته شده بود. و هیچکس به قلبش یاد نمیدهد که فقط چیزهای ماندگار را دوست داشته باشد. شاید چون ماندن، شرط زیبایی نیست. بعضی چیزها فقط باید اتفاق بیفتند؛ یکبار، در یک شب، در یک فصل، در یک عمر. و شاید همین یکبار کافی باشد. صبح، رودخانه هنوز میرفت. بیآنکه بداند شب گذشته چه چیزی را با خودش برده است. ماه دیگر روی آب نبود؛ اما نبودنش چیزی از شب قبل کم نمیکرد. من هنوز تصویرمان را به خاطر داشتم. نه آنطور که بود؛ آنطور که برای چند لحظه، میتوانست باشد. شاید خاطره همین است؛ آخرین جایی که چیزهای ناپایدار، فرصت میکنند دوباره شکل بگیرند. آدمها هم همینطورند. گاهی وارد زندگی هم میشویم، درست مثل نور ماه روی آب؛ کمی روشنترش میکنیم، کمی از تاریکیاش کم میکنیم، و برای مدتی کوتاه، چیزی میسازیم که به نظر میرسد قرار است همیشه بماند. بعد زمان میرسد. نه با خشونت و خداحافظی. فقط مثل همان نسیم کوتاه، از روی زندگیمان عبور میکند. و ناگهان میبینیم آنچه فکر میکردیم «ما»ست، فقط انعکاسی بوده که به بودنِ آب وابسته بوده است. اما عجیبترین قسمت ماجرا این نیست که تصویرمان شکست. عجیب این است که بعد از آن، هر بار ماه را روی آب دیدم، دیگر فقط ماه را ندیدم. هر رودخانهای، چیزی از تو را با خودش داشت. هر نور لرزان، یادآور آن شب بود. و هر بار که آب بیاعتنا از کنارم میگذشت، میفهمیدم بعضی آدمها قرار نیست در زندگیمان بمانند؛ قرار است معیارِ دیدنِ ما را تغییر دهند. شاید عشق همین باشد. نه اینکه کسی را برای همیشه کنار خودت نگه داری؛ بلکه یک نفر آنقدر عمیق از زندگیات عبور کند که بعد از او، حتی جهانِ معمولی هم دیگر معمولی نباشد. صبح آن روز، از کنار رودخانه بلند شدم. آب همچنان میرفت. ماه همچنان دور بود. و جهان، با تمام بیرحمیِ زیبایش، هنوز ادامه داشت. من هم ادامه دادم. فقط از آن شب به بعد، هر وقت چیزی زیبا را دیدم، سعی نکردم از آن بخواهم بماند. فقط نگاهش کردم... عمیق و طولانی. مثل کسی که میداند بعضی زیباییها را نمیشود نگه داشت؛ فقط میشود آنقدر دوستشان داشت که وقتی رفتند، جهان برای همیشه کمی شبیه آنها باقی بماند. — یادداشتِ بیستوهشتم؛ دربارهی چیزهایی کہ ماندند، بیآنڪہ بمانند، بکہیون