صبح روز سهشنبه وقتی که همه کوله و چمدان به دست، آماده رفتن بودند و با نگاهم بدرقهشان میکردم، با خودم گفتم: یعنی میتونم و میشه که منم برم؟ در کمتر از دو ساعت من هم مثل هزاران نفر دیگر در راهی بودم که مقصدش به تو میرسید. تویی که صفاتت برای خود روضهای است. غریباً، وحیداً، فریدا و... وقتی به کربلا رسیدیم هنوز باورم نشده بود که اینجا کربلاست. انگار که فقط مسافتی از شهر دور شدهام، فارق از این که اینجا با هر جای دیگری فرق دارد. اینجا بهشت روی زمین است. عاشقانت با خستگی لذت بخشی که روی شانهشان سنگینی میکرد، بیتاب دیدن بین الحرمین تو بودند و آنقدر تعدادشان زیاد بود که مسافت رسیدن به تو دو برابر شده بود. در میان شلوغی جمعیت چیزی که هر چند قدم یافت میشد، آب بود. آبی که با سلام بر تو همراه بود، آبی که چندین سال پیش عدهای آن را برای تو و اهل بیتت ممنوع کردند. چند روزی که در خاک کویت نفس کشیدم، به سرعت گذشت. درست مثل دم و بازدم، آغاز و پایان این سفر کوتاه بود. اکنون که از تو کیلومتر ها فاصله پیدا کردم، تازه میفهمم که کجا بودهام، که میخواهم حتی شده برای یک یا حسین کوتاه دوباره به سویت برگردم. اگر چه میدانم که تو نزدیک ترینی به من، اما باز دلم برایت تنگ میشود. تنگ شلوغی بین الحرمین، سرمای داخل حرم، کتاب زیارات الطاهرین و... من حتی دلم برای آن زاویهای که ماه و گنبد قمر العشیره در یک قاب قرار میگرفت هم تنگ میشود. تو بگو دل تنگی خود را چگونه رفع کنم؟ #خودآوا
صبح روز سهشنبه وقتی که همه کوله و چمدان به دست، آماده رفتن بودند و… — کنجـ مرمـوزاتـ — TG.ME
August 4, 2026 283 3