امروز دقیقا ۱۴۵ روز از ۱۴۰۴/۱۲/۹ میگذرد. از روزی که نور خانه چندین خانواده خاموش شد. از روزی که صبح شنبهاش خیلی زود غروب جمعه شد.
وقتی فهمیدم که امروز زمین بخشندگی کرده است و تکه های دیگری از فرزندانش را بخشیده، با خودم گفتم مگر هنوز هم هستند؟ یعنی داغ مادران و پدران آرام نگرفته، دوباره گر میگیرد؟
عدد ۱۶۸ تا قبل از آن روز فقط سه عدد کنار همدیگر بود. یک، شش، هشت. اما در آن تاریخ که قرار میگیرد، میشود ۱۶۸ قبری که هنوز یکی از آنها خالیست. میشود ۳۳۶ دست و پا و چشمهایی که دیگر نه نقاشی میکشند، نه بالا و پایین میپرند و نه دیگر به تماشای دنیایشان مینشینند.
۱۴۵ روز هم در ظاهر عدد کمی است. فقط چهار ماه و چند روز. ولی برای مادری که هنوز منتظر است دردانهاش به خانه برگردد، هر ثانیه از این روزها، برایش سالیانی میگذرد.
بعضی اعداد نسبتا کوچکاند. اما وقتی پشت هر یک رقم از آن، زندگیای نهفته باشد، بزرگی آن عدد به ستارهها میرسد.
نمیدانم با این تکهها چگونه میشود دوباره یک آدم کامل ساخت؟ چگونه پازل بدنهایشان تکمیل میشود؟ اصلا مگر وقتی تکه ای از پازل گم میشود، میتوان آن را تکمیل کرد؟
جنوب، مدت هاست که با پازلهای ناقص زندگی میکند. جنگی که تمام نشده، داغی که کهنه نمیشود و خاکی که گلگون است. اما جنوب با همین نقصهایش، هنوز کاملترین جای ایران است. چون ماندن را بلد است، حتی وقتی بسیاری از دلیلهایش رفتهاند.
#خودآوا
12
1