فاصلهگذاری تئاتری چیست؟
کمتر به آن اشاره میشود؛ اما درست مانند سینما، کارگردانی در تئاتر هم بر اساس یک زاویه دید شکل میگیرد. کارگردان تعیین میکند که تماشاگر تا چه اندازه میتواند از نمایش فاصله انتقادی بگیرد.
وقتی در اجرا خودِ تئاتر و فنون آن را میبینیم ــ مثلاً بالابرهای صحنه، پروژکتورها، یا تغییر دکور در برابر چشم ــ هنرمند در واقع به ما نشان میدهد که عمل درون یک فضای داستانیِ تئاتری رخ میدهد.
✅اصل ساده است: نمایش دادن خودِ تئاتر، فنونش و مصنوعی بودنش برای برجسته کردن موضوع و تبدیل تئاتر به مکانی برای اندیشیدن. (این همون موضوعی هست که اینجا بهش اشاره کردم)
این همان پروژهی برتولت برشت بود، مبدع مشهور «فاصلهگذاری تئاتری».
هدف او گسست از احساسات همذاتپندارانه بود؛ احساساتی تضعیفکننده و حتی فلجکننده که بهویژه در ملودرامهای دههی ۱۹۳۰ رایج بودند. او میخواست از رژیم عاطفههای کهن ــ خطرناک به سبب قابلیت بیپایانشان برای دستکاری ــ فاصله بگیرد. نشان دادن «ماشینِ در حال کار» خود ضربهای عاطفی بود، اما پارادوکسیکال: بهجای نابود کردن احساس، آن را جابهجا میکرد؛ به سوی شگفتیِ ناشی از تنش میان روایت و شکل اجرایش.
🇫🇷این تکنیک در تئاتر فرانسه بهقدری غالب شده که دیگر اغلب متوجه حضورش نمیشویم.
در مقابل، بعضی نمایشها میکوشند چسبندگی کامل به موضوع ایجاد کنند: تماشاگر بیواسطه درگیر است، بدون امکان فاصلهگیری. این همان اصل پرفورمنس است که میکوشد ــ یا دستکم وانمود میکند ــ که «توهم را پاک کرده» است. همه نشانههای نمایشی محو میشوند تا ضربهای خشونتآمیز وارد شود که تماشاگر را از موقعیت صرفاً ناظر بودن بیرون بکشد و در دایره خشن کنش پرتاب کند.
هنرمندانی چون آنخلینا لیدل، رومئو کاستلوچی، رودریگو گارسیا، تا حدودی پیپو دلبونو و یان فابره، وارثان تئاتر طاعون و قساوت آنتونن آرتو هستند.
اغلب این دو قطب در کنار هم کار میشوند تا شکلهای ترکیبی و تازهای پدید آورند که تماشاگر مجبور شود نگاه خود را بازتنظیم کند. این حس «بیگانگی» همزمان ساختارشکن است و در عین حال از نشانههای کهن استفاده میکند.
برای نمونه، در نمایش Hate Radio اثر میلو راو، نسبت میان بازنماییِ واقعیت و فاصلهگذاری بررسی میشود: تماشاگر به بازسازی زنده برنامههای «رادیو هزار تپه» (که در جریان نسلکشی رواندا نقش داشت) گوش میدهد و نگاه میکند. او همزمان در موقعیت «تماشاگرِ برنامه زنده» است؛ اما پشت دیوارهای شفاف استودیو فاصلهای تحمیلی دارد. او هم شنونده-تماشاگر است و هم تماشاچی-ناتوان. چیدمان دوطرفهی صحنه باعث میشود او تماشاگران دیگر را از آن سوی استودیو ببیند: اثری آینهای که او را با خودش مواجه میکند، بهسان تماشاگر ناتوان روایت هولناک نسلکشی. فراتر از بازسازی مستند، Hate Radio پرسشی است درباره جایگاه و مسئولیت سیاسی تماشاگر-شنونده، چه در قبال رسانهها و چه در قبال خودِ تئاتر.
نمونهی دیگر، ریچارد سوم به کارگردانی توماس اوسترمایر است که در آن لارس آیدینگر نقش ریچارد سوم را در قالب یک «پرفورمرِ ریچارد» ایفا میکند. اجرای او همزمان نزدیکی با بازیگر و دسترسی به هیولاوارگی شاهزاده را ایجاد میکند. ترکیب بازیِ استیلیزه و پرفورمنس امکان خوانشی دوگانه میدهد: هم با فاصله و انتقادی، هم نزدیک و صمیمی. بدین ترتیب، رابطهی تماشاگر با نمایش همزمان انتقادی و عاطفی-شخصی است؛ ورود به صمیمیتِ هیولا.
🔹مابقی اطلاعات تخصصی تئاتر را از طریق هشتگ گنجهی پشت صحنه میتونید چک کنید.
Trouvez-nous sur:
🖇@MYTHEAS_CH🎭
چنل تیم هنری تئاتر فرانکوفون میتئاس
🏛️🎭🇨🇵MYTHÉAS
Mythe+Théâtre
𝕄ouvement des 𝕐eux 𝕋ℍéâtraux 𝔼laborant 𝔸rt et 𝕊cène

