تو زندگی به یه سنی، به یه جایی میرسی که «بیچارگی» رو تجربه می‌کنی… — Lumora 🦌🫧 — TG.ME

تو زندگی به یه سنی، به یه جایی میرسی که «بیچارگی» رو تجربه می‌کنی.
البته من بهش میگم «بیچارگی»
خیلی‌ها اسمش رو میذارن بلوغ،
خیلی‌ها میگن بی‌احساس شدن،
یه عده هم اسمش رو میذارن بزرگسالی!!
ولی من میگم بیچارگی.
چون چیزی رو تجربه می‌کنی که هیچ‌کس متوجه حس و دردت نمیشه.
چون هم‌زمان باید احساساتت رو تجربه کنی،
هم‌زمان خوشحال باشی که بالاخره یاد گرفتی با عقل و منطقت تصمیم بگیری.
و تو…
برای اولین بار شاید مجبور میشی بین چیزی که می‌خوای
و چیزی که می‌دونی درست‌تره،
دومی رو انتخاب کنی.

بعد به جایی میرسی که به یه جایی خیره میشی و میری توی فکر.
نه اخم می‌کنی
نه گریه
نه عصبی میشی
نه حتی دلت می‌خواد چیزی رو توضیح بدی.
فقط ساکتی.

چون خودت می‌دونی چه تصمیمی گرفتی،
می‌دونی چرا گرفتی،
می‌دونی شاید تصمیم درستی بوده…

ولی این دونستن،
دردش رو کمتر نمیکنه...
و اینجاست که می‌فهمی
هر تصمیم درستی، لزوماً تصمیم خوشحال‌کننده‌ای نیست.
من اسمش رو نمیذارم بلوغ
اسمش رو نمیذارم بی‌احساسی
میگم «بیچارگی»…
الحق که برازندشه همین «بیچارگی»
❤7👍2
September 4, 2026 171 3