واقعیت اینه که ما هیچوقت نمیفهمیم تو زندگی آدما دقیقا چی میگذره ، ولی بازم نمیدونم چرا دست از ادعای کثیف «درک کردن» بر نمیداریم و مدام در طول ارتباط از جمله ی مسخره ی «من درکت میکنم» استفاده میکنیم. مثلا ما واقعا نمیتونیم بفهمیم صمیمی ترین و نزدیک ترین آدم زندگیمون شبا که میخوابه به چه چیزی فکر میکنه ، در طول روز چندتا احساس رو تجربه میکنه ، چقدر از درون حس طرد شدگی و تنهایی میکنه ، چه دغدغه هایی داره و هزاران چیز دیگه که هرگز شاید متوجهش نشیم... و با این وجود باز هم دست از قضاوت بر نمیداریم... انگار ما فقط یاد گرفتیم که با حرف همو دوست داشته باشیم ولی وقتی بحث عمل و اون درک کردن واقعی در کار باشه سریع جبهه میگیریم و به عجولانه ترین حالت ممکن گل های اون باغی که باهم دیگه کاشتیم رو به آتیش میکشیم. درک شدن چیزی هست که همه آرزو (و حتی گاها توقع) دارن که تجربش کنن، اما وقتی بحث درک کردن وسط باشه ، زبون تا دلتون بخواد کار میکنه اما هیچکس حاضر نیست با عملش نشون بده که شرایط فرد مقابلش رو درک میکنه و حاضر هست بخاطرش صبر کنه. اینم از واقعیت های زندگی بود که من با سیلی محکمی فهمیدمش. solo soul
9
2