بیدار که شدم، چشمم که به ساک و وسایل جمع شده افتاد با موسیقیمتنِ صدای کولر که توی این روزا دیگه کمکم داره از بیوقفه کار کردن ناله میکنه؛ و این حفره که وسط سینهم باز شد... فکر کردم آدم وقتی از این خونه دل کنده و هنوز به خونه بعدی نرسیده، وقتی وسایلش رو داره کمکم جمع میکنه و هنوز به اونور نرسیده که دوباره بازشون کنه، شبیه یه مسافره، مسافری که هنوز نمیدونه توی مقصد چی انتظارش رو میکشه...
شاید سختترین قسمت اسبابکشی همین باشه. بریدن از جایی که یه زمانی اسمش خونه بود.
دلم برای این منظره تنگ میشه...

7September 7, 2026 27