حالا به ساعت سه و چهل دقیقهی صبح رسیدهایم. لحنِ داستان دارد تغییر میکند. متغیرها دارند درونِ جملات میلغزند. کاوه دیگر نمیتواند خود را «من» بنامد. او دارد به «آن» تبدیل میشود، و شاید کمی بعد، به یک فاصلهی خالی میان دو کلمه. او جلوی آینه میایستد. آینه بازتابی از او ندارد؛ فقط دیوار سفید پشت سرش دیده میشود. دستش را روی سطح آینه میگذارد، سردی شیشه را حس نمیکند. او تقریباً تمام وجودش را روی پنجاه و چهار نامِ قبلی خرج کرده و حالا شبحی از یک نام است؛ نه حتی ظرفی برای نگهداریِ اسمهای متروک.
ساعت سه و پنجاه دقیقه. وزوز گوشش شدت میگیرد. یک نفر دیگر دارد ناپدید میشود. کاوه احساسش میکند. کسی در همین نزدیکی، کنار گوشش، در کالبدش و گرهخورده با روحش، دارد از بافت هستی بیرون کشیده میشود.
لیلا
#تکهایازداستان
#افتادنبیصدا
#لیلا
11
2September 1, 2026 51