بعد یه سکه از گاوصندوق شرکت برمیداشت و میگفت: «حلش کردم.»
سالها همین روال ادامه داشت تا بازنشسته شد.
از همون روز، دیگه هیچ مامور مالیاتی پیداش نشد.
بعدا فهمیدیم «مامورهای مالیات» رفیقهای خودش بودن؛ میاومدن یه چایی میخوردن و میرفتن، سکه هم میموند برای خودش : )
Mohammad
Aqua @LASHNewsorg





