༊༅━━⊱كاژه⊰━━༅࿐ قسمت پنجم: اعتماد به چشمانِ او. نازنین پس از حرفی که امیر زد از آغوشش بیرون آمد و به چشمهای همچون عسلش خیره شد. در ذهن و قلبش با خود گفت: این چشمها، این آغوشِ بدون هوس لایق عشق هستند. او همانطور که به چشمان امیر زل زده بود لبخندی زد و تصمیم گرفت برای اولین بار به عشق و حرفهای یک نفر اعتماد کند. تصمیم گرفت از روی ترسی که در دل مانعش شده بود بگذرد و عشقی که در دل خود و امیر افتاده را با تمام خوب و بدیهایش انتخاب کند. نازنین همیشه مرزهایی داشت، مرزهایی که مانع از اعتماد کردن میشدند. مرزهایی که نمیگذاشت او حتی آغوش جنس دیگری را تجربه کند، یا گرمای دستان کسی را بچشد؛ چرا که در دل معتقد بود روح و جسمَش متعلق به کسی است که چشمهایش این بیاعتمادی درونی نازنین را از بین میبرد. چشمهایی همچون چشمانِ عاشق و مشتاق امیر. اینبار او پیش قدم شد و در آغوش امیر رفت و سرش را روی سینهی او گذاشت تا شاید بتواند صدای قلب آن مرد را بشنود. صدای ضربانی که چندروزی میشد دلش میخواست به آن گوش بسپارد تا شاید آرام شود و کمی شجاعت درون قلب بیقرار و ترسیدهاش جاری شود. #قلب_سبز https://t.me/Kage_4127
كاژه⊰━━༅࿐ قسمت پنجم: اعتماد به چشمانِ او. نازنین پس از حرفی که امیر… — کاژه — TG.ME
May 18, 2025 143 2