در روزگار هجوم تازیان به ایران، سرداری دلاور به نام هرمزان فرمانروای خوزستان بود. او مردی بود که هرگز تن به تسلیم نداد و تا واپسین دم شمشیر زد. اما بخت یار او نبود و سرانجام به اسارت افتاد و نزد خلیفه برده شد.
هرمزان که هنوز وقار و شکوه در چشمانش برق میزد، ظرفی آب طلب کرد. جام را در دست گرفت، اما به آن لب نزد. خلیفه با شگفتی پرسید:
ـ چرا نمینوشی؟
هرمزان آرام گفت:
ـ بیم دارم همین دم که جرعهای بنوشم، فرمان مرگم را دهی.
خلیفه که به سخنش خندید، سوگند یاد کرد:
ـ به جانم، تا این آب را ننوشی، دست بر تو نخواهم زد.
سردار ایرانی نگاهی عمیق به جام انداخت، سپس ناگاه آب را بر زمین ریخت. خلیفه مبهوت ماند، چرا که با این پیمان دیگر نمیتوانست فرمان قتل دهد. و بدین تدبیر، هرمزان جان خویش را از تیغ دشمن خرید.
میگویند خلیفه آهی کشید و گفت:
ـ بخت از ایرانیان برگشته است، وگرنه با چنین خرد و زیرکی، هرگز نمیشد بر این ملت چیره شد.
از همان روز، آب نه تنها نماد پاکی، که یادآور نجات و بازگشت شد. و اینچنین شد که ایرانیان هنگام بدرقهی مسافر، پشت سرش آب میریزند؛ به امید آنکه همچون هرمزان، از خطر در امان بماند و سلامت بازگردد.
اکنون فهمیدید چرا پشت سر مسافر آب میریزیم ؟

5
4
1September 6, 2025 471 7