کندوله؛ جایی میان خاطره و دلتنگی… 🌅 مهدی امیری، با نگاه زیبای خود،… — كندوله🍇 — TG.ME

🌿 کندوله؛ جایی میان خاطره و دلتنگی… 🌅

مهدی امیری، با نگاه زیبای خود، تصاویری دل‌انگیز از روستای کندوله و شریف‌آباد، باغ‌های کندوله و غروب‌های سحرانگیز این سرزمین به ثبت رسانده است؛ 📸🌄

اما بعضی عکس‌ها فقط عکس نیستند…
پنجره‌ای هستند رو به سال‌هایی که دیگر تکرار نمی‌شوند؛
رو به تابستان‌های کودکی، کوچه‌باغ‌های خاکی، خانه‌های کاهگلی و روزهای بی‌دغدغه‌ای که چه زود از کنارمان گذشتند… 🥹🍃

با دیدن این تصاویر، انگار دوباره کودک می‌شویم؛
کودکی که تابستان را در خانه پدربزرگ و در مهر بی‌دریغ مادربزرگ می‌گذراند، یا مهمان خانه اقوام می‌شد و از صبح تا غروب، کوچه و باغ و دشت را با دوستانش زیر پا می‌گذاشت. ❤️🏡

چه روزهایی بود…
صبح که از خواب بیدار می‌شدیم، تمام دنیا برایمان همین کوه و تپه و باغ و دشت بود. ⛰️🌳
سبکبال از شیب کوه‌ها بالا می‌رفتیم، از تپه‌ها سر می‌خوردیم، در کوچه‌باغ‌ها پرسه می‌زدیم و آن‌قدر بازی می‌کردیم که صدای مادربزرگ، از دور، خبرمان می‌کرد که وقت برگشتن است. 😊🧒🏻👦🏻

و چه باشکوه بود غروب‌های کندوله… 🌅
وقتی خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنهان می‌شد و سایه‌ها روی دشت کش می‌آمدند، ما هم خسته و خاک‌آلود، اما سرشار از شادی، راه خانه‌های کاهگلی و باصفا را در پیش می‌گرفتیم. 🏡❤️

از دور، صدای زنگوله گوسفندان به گوش می‌رسید… 🐑🔔
گله‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسیدند و چه شگفت‌انگیز بود که هر گله، راه خانه خودش را بلد بود.
هیچ‌کس راه را نشانشان نمی‌داد؛
هرکدام به سمت خانه خویش می‌رفتند، انگار حافظه‌ای قدیمی در وجودشان مسیر را به یادشان می‌آورد. 🐑❤️

یادم می‌آید بیشتر وقت‌ها یکی از لنگه‌های درِ چوبی خانه باز بود. 🚪
گله که می‌رسید، با آن همه هیاهو و ازدحام، لنگه دیگر در هم باز می‌شد و گوسفندان، یکی پس از دیگری، وارد خانه می‌شدند…

بعد نوبت شیر دوشی، پرداخت دستمزد شبان (شوانه) با نان شوانه، بر پایی چراغ‌های توری، شام ساده و چای مختصر… 🥛🍞🫖

و ما…
از فرط خستگیِ یک روز پر از بازی و دویدن،
خیلی زود خوابمان می‌برد؛
خوابی عمیق و شیرین، در آغوش همان خانه‌های ساده و امن… 🌙😴

چه زندگی ساده‌ای بود…
اما چقدر دل‌ها بزرگ‌تر، لبخندها واقعی‌تر و شب‌ها آرام‌تر بود. ❤️

آن روزها شاید نمی‌دانستیم که داریم زیباترین فصل زندگی‌مان را زندگی می‌کنیم.
نمی‌دانستیم یک روز، دلمان برای صدای زنگوله گوسفندان، بوی نان تازه، چراغ توری، درهای چوبی، کوچه‌باغ‌ها و حتی خاکی شدن دست و پایمان تنگ خواهد شد… 🥹🌿

امروز، یک تصویر از کندوله کافی است تا سال‌ها به عقب برگردیم…
تا دوباره صدای خنده دوستانمان را بشنویم،
دوباره گرمای دست مادربزرگ را حس کنیم،
دوباره پدربزرگ را ببینیم،
و دوباره با غروب آفتاب، خسته و خوشحال، راه خانه را در پیش بگیریم… 🌅🏡❤️

چه زود گذشت آن روزها…
و چه صد حیف… 🥀

حیف از آن تابستان‌ها،
حیف از آن آدم‌های دوست‌داشتنی،
حیف از آن خانه‌های کاهگلی،
حیف از آن دل‌های بی‌دغدغه…

و صد حیف که کودکی، زیباترین جایی‌ست که آدم فقط یک‌بار می‌تواند در آن زندگی کند. 🥹❤️

🌿 کندوله هنوز همان کندوله است؛
کوه‌ها هنوز ایستاده‌اند،
باغ‌ها هنوز نفس می‌کشند،
غروب هنوز زیباست…

اما ما دیگر آن کودکانی نیستیم که با غروب آفتاب، سبکبال به خانه برمی‌گشتیم. 🌅🕊️

گاهی دلمان نه برای یک روستا،
که برای خودِ کودکی‌مان تنگ می‌شود… ❤️🥹

📸 با سپاس از مهدی امیری برای ثبت این قاب‌های زیبا و زنده‌کردن خاطراتی که سال‌ها در گوشه‌ای از قلبمان خاک می‌خوردند. 🌿📷

✍🏻 سعید امیری
❤3
August 29, 2026 425