نمی‌دانم در کدام پیچ‌وخمِ تاریکِ ذهنم گم شده‌ام. انگار سال‌هاست در… — ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ (rest)فـرمانده نـعنا ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ — TG.ME

‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ (rest)فـرمانده نـعنا ‌ ‌‌ ‌ ‌‌Photo
نمی‌دانم در کدام پیچ‌وخمِ تاریکِ ذهنم گم شده‌ام. انگار سال‌هاست در هزارتویی بی‌انتها سرگردانم؛ جایی که نه نشانی از حقیقت پیداست و نه ردّی از آرامش. هرچه پیش می‌روم، دیوارهای این تاریکی بلندتر می‌شوند و راه‌ها یکی پس از دیگری به بن‌بست می‌رسند.

عقل، مرا به سویی می‌کشد و قلب، به سویی دیگر. میان این کشمکشِ بی‌رحم، تکه‌تکه می‌شوم؛ گویی روحم طنابی‌ست که دو دستِ نادیدنی از دو سو می‌کشند و هیچ‌کدام رهایش نمی‌کنند.

نمی‌دانم چرا همیشه آرزوهایم پیش از رسیدن، در میانه‌ی راه جان می‌دهند. چرا هر آنچه دوستش دارم، در دستانم به سایه‌ای دوردست بدل می‌شود. در سینه‌ام اندوهی لانه کرده که هیچ واژه‌ای توان توصیفش را ندارد؛ اندوهی سنگین‌تر از آن‌که بر زبان جاری شود.

قلبم درد می‌کند؛ نه آن دردهای ساده و گذرا، بلکه دردی که گویی از اعماق استخوان‌هایم ریشه دوانده است. گاهی احساس می‌کنم سیم‌های خاردار به دور قلبم پیچیده‌اند و با هر تپش، بیشتر در گوشت و جانم فرو می‌روند. هر ضربان، زخمی تازه است و هر نفس، یادآور رنجی که پایانی برایش نمی‌بینم.

از کسی یاری نمی‌خواهم؛ شاید چون هیچ‌کس زبان این ویرانی را نمی‌فهمد. شاید هم از بس در سکوت گریسته‌ام که دیگر صدای فریادم به گوش خودم هم نمی‌رسد.

و اکنون، در میان این شبِ بی‌انتها ایستاده‌ام؛ خسته، زخمی و گم‌شده. گاهی با خود می‌اندیشم که شاید سهم من همین تاریکی باشد؛ همین سیاهیِ سردی که آرام‌آرام دور روحم می‌پیچد و مرا در خود دفن می‌کند.
3
June 3, 2026 2.5K 57