دلم می‌خواهد بروم؛ بی‌آنکه چیزی بگویم، بی‌آنکه ردی بگذارم. انگار بودن… — ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ (rest)فـرمانده نـعنا ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ — TG.ME

دلم می‌خواهد بروم؛ بی‌آنکه چیزی بگویم، بی‌آنکه ردی بگذارم. انگار بودن و نبودنم برای هیچ‌کس تفاوتی ندارد. شاید سال‌ها بعد کسی لحظه‌ای مکث کند و بگوید: «یادش بخیر، فلانی هم بود...» و بعد دوباره همه‌چیز به فراموشی سپرده شود.

دیگران را ناراحت می‌کنم و خودم دلیلش را نمی‌فهمم. عصبانیتم مثل باری سنگین روی شانه‌هایم افتاده و هر روز مرا پایین‌تر می‌کشد. انگار درون چاهی تاریک ایستاده‌ام و دست‌هایی از اعماق تاریکی پاهایم را می‌گیرند و به سمت پایین می‌کشند. هرچه بیشتر تقلا می‌کنم، بیشتر زخمی می‌شوم.

قلبم درد می‌کند؛ می‌سوزد، می‌شکند و باز هم مجبور است بتپد. ادامه می‌دهم، اما نمی‌دانم برای چه. دلیل این همه مقاومت را نمی‌فهمم.
بعضی از اوقات فکر میکنم اگر از پنجره‌های بلند و سرد و تاریکِ خونه اِمان بپرم چه می شود ؟ یا اگر فرش های خاکستری رنگمان را به رنگ قرمز در بیاروم چه میشود ؟

سردرگم و خسته‌ام. استخوان‌هایم درد می‌کنند، انگار کسی آن‌ها را در مشت خود فشرده باشد. توان از تنم رفته و ذهنم در مهی سنگین گم شده است. دیگر نمی‌توانم میان چیزها فرق بگذارم.

فقط می‌دانم که خسته‌ام؛ خسته از جنگیدن، خسته از فکر کردن، خسته از خودم.
15
June 19, 2026 2.3K 63