یک خاطره شنیدنی از رضاشاه "من میخواستم شاه بشوم!" مرحوم میرزا احمدخان… — اخبار جنگ i'm Sad — TG.ME

🔴یک خاطره شنیدنی از رضاشاه
"من میخواستم شاه بشوم!"
مرحوم میرزا احمدخان اشتری حکایت میکرد، و او شخصی ثقه و قابل اعتماد بود که هرگز سخن بگزاف نمی‌گفت و در درستی قول و صداقت گفتار نظیر نداشت.
می‌فرمود: در اوایل سلطنت اعلیحضرت رضاشاه پهلوی که سِمَت معاونت وزارت عدلیه را داشتم، به دربار رفتم. در حضور شاه جمعی ایستاده بودیم. ملاحظه کردم که نام افسری را تکرار میکردند که آیا حاضر است یا نه؟
بالاخره خبر دادند که افسر مذکور آمده است. صاحب منصبی میانه سال که درجه سروانی داشت حاضر شد.

این افسر از اینکه به حضور شاهنشاه احضار شده است بسیار مشوش و مضطرب به نظر میرسید، به طوری که چون شرفیاب شد و سلام نظامی داد، دست‌های او بی اختیار می لرزید.
شاه او را نزدیک خود طلبید و افسر مذکور با حال تشویش پیش رفت و پیوسته نزدیکتر و نزدیکتر میشد تا درست مواجه و روبروی اعلیحضرت رسید.
شاهنشاه دست در جیب کرده سه عدد اسکناس صدتومانی بیرون آورده به او دادند و چشمان را به او خیره کرده فرمودند: "ای فلان فلان شده! این را بگیر برو لبو فروشی کن..."

و او مرخص شد. حضار از این امر در کمال تعجب بودند. شاه خندید و فرمودند: مرا با این افسر قصه‌ای است و تفصیل آن این است که در سال های سابق من و این افسر در قزاقخانه تابین(سرباز) بودیم و در ورامین ماموریتی داشتیم شب را در بیابان گرفتار طوفان و باران شده پناه به زاغه ای بردیم و تا صبح در آن محل تنگ و تاریک به سر آوردیم.
دائماً آب باران از سقف آن کوخ به سر ما هی می‌چکید و بیم آن میرفت که سقف فرود آمده ما را بزیر بگیرد.

این رفیق من بستوه آمد. آهی کشیده گفت: خدایا مرا از این زندگانی پُرمشقت خلاص کن!
اگر عنایت میکردی و سیصد تومان میدادی و میرفتیم و لبو فروشی میکردیم خیلی از این ماموریت و نوکری بهتر بود!
من به او ملامت کردم و گفتم: چرا منتهای آرزوی خود را داشتن سیصدتومان پول و شغل لبوفروشی قرار میدهی؟
لااقل کار خوبی از خدا بخواه!

او خندید و به من گفت: اگر تو جای من بودی از خدا چه میخواستی؟
گفتم: "من میخواستم شاه بشوم!"
اون در چشمان من خیره شد و نگاه تندی کرده گفت:
ای فلان فلان شده!
چه حرفهای بیش از حد خود میزنی؟!
شب گذشته این واقعه مرا بخاطر آمد. لازم دانستم او را بخواهم.، هم سیصدتومان را که کل آرزوی او بود، به او بدهم که بدنبال لبو فروشی خود برود و هم قرض دشنام های او را به او ادا کرده باشم !!

منبع: کتاب سی خاطره از عصر فرخنده پهلوی، صفحه 13 و 14
اثر علی اصغر حکمت
❤318🖕37😁12❤‍🔥8
September 1, 2026 11.9K 238