آگاهی از زندگی، مثل گشودن چشمی است که ایکاش هرگز بیدار نمیشد. چشمی که هرچه بیشتر میبیند، بیشتر در خلأ فرو میرود. این دست و پا زدن انسان برای یافتن معنایی در میان ویرانه های روزمرگی، در پایان جز به اعترافی تلخ نمیرسد: اینکه همهچیز، دیر یا زود، رنگ پوچی میگیرد. آنانی که میگویند «معنای زندگی را خودت بساز» هیچگاه درد کسانی را نمیفهمند که جهان از لحظهی تولد گویی تصمیم گرفته در مقابلشان باشد؛ کسانی که تاریکی نه حادثهای گذرا، که خانهی همیشگیشان است. برای او که هر روزش با سنگینی شب یکیست، لذت و امید واژههاییاند پوسیدهتر از استخوان. چه تسلایی میتوان داد به کسی که آگاهی را خواسته یا ناخواسته تا عمق استخوان لمس کرده و فهمیده است زندگی چیزی جز کشیدن رنجی ممتد نیست؟ برای او نه معنا میماند، نه مقصد. تنها حقیقتی سرد پابرجاست، اینکه در این جهان، انسان میتواند همهچیز را بفهمد و با اینحال، هیچ راهی برای فرار از این پوچی آرام و مهلک نداشته باشد. 🍜
8
4
4
2
2