خیال میکنم ایستادهام و ایستادگی کردهام.باورم این است که مقاومت کردهام.اما در سکوتِ بیرحم درونم، صدایی پنهان زمزمه میکند که شاید همهی اینها توهّمی بیش نیست.شاید در واقعیت بر لبهی پرتگاهی ایستاده باشم؛پرتگاهی ساخته از لایههای شک،فرسودگی و حقیقتهایی که سالها از نگاه کردن مستقیم به آنها گریختهام.پرتگاهی شبیه سقوطی ناگهانی از ارتفاع،درست مثل کابوسی که شبِ قبل دیده بودم,کابوسی که نه بیدارم کرد،بلکه مرا به اعماق خاموشی کشاند.جایی که انسان دیگر چیزی برای چنگ زدن ندارد.جز سایهی لرزان خودش و سوگی بینام که چونان همراهی خاموش،از آغاز تا پایانِ هر قدم در کنار او راه میرود.سقوطی برابر با از دست دادن تمام ارزشهایی که روزگاری از آنها لذت میبردم.ارزشهایی که حالا میدانم بهمانند خودِ زندگی تنها لایههای نازکی از معنا بودند.بر سطح خلأیی که همیشه در انتظارم است،جایی که سوگ نه پایان،بلکه تنها نشانهی زندهماندنم است. 🌟🧚♂️🌟
10
5
3
2
1