سال‌هاست تو را می‌شناسم؛ پیش از آن‌که نامت را بدانم، پیش از آن‌که… — «دِ شو» — TG.ME

«دِ شو»Photo
سال‌هاست تو را می‌شناسم؛ پیش از آن‌که نامت را بدانم، پیش از آن‌که چشمانم تو را دیده باشند، جایی در وجودم، چیزی از تو را به یاد دارد. سال‌ها پیش شروع کردم به گشتن دنبال تو.

کوچه‌ها را یکی‌یکی پشت سر گذاشتم، از غریب و آشنا جویایت شدم، که شاید در میان ازدحام این جهان، به تو برسم.

اما چه دیر فهمیدم. بعضی آدم‌ها را با رفتن و گشتن پیدا نمی‌کنند؛ من برای پیدا کردنت، باید خودم را پیدا می‌کردم. پاسخ، تمام این سال‌ها در خانه بوده است.

حالا حال خانه‌ام را ببین.
گل‌ها چه شاداب و زنده‌اند
و برگ‌هایشان رو به نور است.
چای روی اجاق آرام دم می‌کشد
و عطرش در خانه می‌پیچد.
در ظرف کوچکی روی میز، نقل‌های شیرین ریخته‌ام؛
نه برای آن‌که مهمانی در راه است،
فقط انگار خانه هنوز رسم شیرینِ استقبال کردن را فراموش نکرده است.

آری، این روزها زندگی کرده‌ام و زندگی را گذرانده‌ام. اما وقتی پرده‌ی خانه را کنار می‌زنم، می‌بینم آسمان ابری است؛ ابرهایی سنگین، سیاه و کمی دلهره‌آور. و عجیب است... درست همان وقت که ابرها همه‌چیز را گرفته‌اند، تکه‌ای از آفتاب از میانشان عبور کرده و روی دیوار خانه افتاده است. آن بیرون نه روشن است،نه تاریک.

هوا ابری، و دلگیر است؛

شاید چیزی شبیه یک روشنایی غمگین. اما درِ خانه‌ی من هنوز باز است. نه از سر انتظار؛ فقط برای آن‌که اگر روزی آمدی، بدانی این خانه، با تمام عشق و گرمایی که در آن مانده، مهیای حضور توست.

جاده‌ی پیدا کردنت صاف و هموار نبود، اما فدای یک تار آن موی کمندت؛ بگذار سخت بوده باشد.
ابرهای سیاه هنوز در آسمان‌اند، اما فدای آن دو چشم زیبایت؛ آسمان هر طور که می‌خواهد باشد.

ای تو که بی‌همتایی،
من تو را می‌شناسم.
و درِ این خانه،
برای حضور گرم تو،
باز خواهد ماند.
❤17💔2
August 18, 2026 485 2