انتظار مرا ببوس
افکار مرا نقاشی کن
و از بند بکشانم
و به میخ بپیچانم
روی شیشه ها برقصانم
اما
مرا
ببوسو
نقاشی
کن
و لمس شو بروی اندام مردانه ام
ترقوه های شکسته و بازوان عتیقه ام
گسست شو
ترس شو
برای لرزش لحظه بی سر انجامی
حتی اگر کفر شرک استو تو گناهی
گناه مرا ، نقاشی کن
و در این پیوند به زنا رفته
و از این ولد زنا های به قهقرا رفته
ریخته از تختِ های تیمارستان های به فنا رفته
با بدن های خیسه عریان
مرا ،
نقاشی کن