احتمالاً تو پیش از من بودی، مثل زخمهای بدنم که پیش از من هم روی سینهام بودند، و بعد مرا آفریدند تا زخمهای تو زمینی برای زیستن داشته باشند، و چشمهایت را کشیدند. چشمهایت ابتدای خوشخیالیهای من بود، و خیال زودباور و کودک من که بیهمبازی در ظهرهای تابستان تنها در کوچهها میپرید، امروز هم میبازد و باز در کوچههای جوانی پرسه میزند با چند زخم جدید. احتمالاً بدنم را برای تو آفریدند، و سرانگشتانم را برای لمس پوست تنت، اما حافظهی بدن را دستکم نگیر؛ روزی خیره به دستهای پیرت میشوی و بدن زخمی من از حافظهی سرانگشتانت رد میشود، حتماً دوباره دلتنگ خواهی شد… و حالا خیال خوشبین کودکانهام بالاخره تمام شده و فهمیده همهی ستارههای آسمان سالهاست که مردهاند، و این چشمکها برایش نوری نمیآورند و خبر از مرگ و خاموشی میآورند. و چیزی نیست… حالا میتوانی بخوابی، میبینی؟ جای من کنارت خالی نیست
4
2