فکر میکردم اگه شب بخوابم و صبح بیدار شم، یادم میره… نه، یـادم نرفت. فکر میکردم اگر چند ماه بگذره و هر روز چشماش رو ببینم، فراموش میکنم، اما نه؛ فراموش نشد… گفتم اگه بارون بیاد، دوباره تو کوچه با هم بدویم و خیس شیم و با صدای بلند بخندیم، دیگه هیچی یادم نمیاد؛ اما همش دروغ بود… بیشتر یادم اومد، هر بار واضحتر، با جزئیات بیشتر… فکر میکردم اگه هر روز قهوه دم کنیم و به هم زل بزنیم، نگاهش باعث فراموشی میشه، اما نه… هیچ چی فراموش نشد. من تو تمام این مدت فقط فکر کردم، اما زندگی نه… عیبی نداره درختِ پیرِ شکستهی جنگل؛ پاییز نزدیکه، زرد که شدی، همهی برگهات که ریخت، دیگه چیزی یادت نمیاد…
3
1August 22, 2025 484 8