🔸من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم شیفت شب کار میکنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار میکنی آدمهای ثابتی را میبینی؛ بی خوابها، کارگرهای شیفت شب، آدمهایی که شاید
نمی خواهند به خانه های خالیشان برگردند.
هفته گذشته مردی ساعت ۲ بامداد از صف من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد وقتی رسیدش را به او دادم یک دقیقه کامل به آن خیره شد بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟»
گفتم: «حتماً.»
گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»
گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟»
گفت: «هر چیزی، اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمیکنه فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.»
این حرف را خیلی معمولی زد انگار درخواست عجیبی نبود یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم
«امیدوارم شب خوبی داشته باشی!
مارکوس»
رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: «ممنونم تو شش روز گذشته تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»
بعد رفت نمیتوانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفت وگوی انسانی... چطور ممکن بود؟
شروع کردم بیشتر دقت کردن؛ زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه میخرد هیچ وقت حرف نمیزند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است دختر نوجوانی که غذای تک نفره
می خرد همیشه نگاهش پایین است.
همه اینجا هستیم؛ همان فروشگاه، همان ساعتها اما هر کدام در تنهایی خودمان، پس شروع کردم کاری انجام دادن نوشتن پیامهای کوچک روی رسیدها:
تو مهم هستی!»
«یک نفر تو را میبیند!»
«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»
این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچکس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام میدهم. تا اینکه یک شب همان زن غذای گربه آمد ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه چشم در چشم شدیم
گفت: «اینها را تو مینویسی؟»
سرم را تکان دادم شروع کرد به گریه کردن همانجا پشت صندوق.
گفت: دارم طلاق میگیرم بعد از ۳۲ سال برای اولین بار تنهایی را تجربه میکنم این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماه گذشته شنیده ام. همهشان را نگه داشته ام. چهارده تا از آنها را روی یخچالم چسبانده ام.»
عکس را در گوشی اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه با دستخط من روی همه شان.
گفت: «تو داشتی با من حرف میزدی. من فقط نمیدانستم چطور جواب بدهم.»
نمیدانم چطور اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه میخرید آن دختر نوجوان آنها هم شروع کردند به حرف زدن با من با همدیگر.
فروشگاه ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدمها گاهی فقط برای حرف زدن می آمدند، نه برای خرید فقط برای اینکه کنار آدمهایی باشند که آنها هم وقتی دنیا خواب است بیدارند.
مدیرم متوجه شد. گفت: «چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع میشوند؟»
گفتم: «تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا باشند.»
فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت:
«نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن میخواهد.»
فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همانجاست. آدمها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند؛ وقتی خوابشان نمیبرد، وقتی تنهایی سنگین میشود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند، حرف میزنند، کنار هم هستند.
همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همهگیری است که خیلیها دربارهاش حرف نمیزنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است.
من هنوز روی رسیدها مینویسم؛ تکتکشان را. چون هیچوقت نمیدانی چه روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمیدانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمیدانی چه زمانی جمله «شب خوبی داشته باش»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه میکند.
پس می نویسم؛ هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می تواند نجات بخش باشد.
📚@ISHIQYOL
8August 1, 2026 160