Forwarded fromdoomed
سعی میکرد منطقی صحبت کند، بار دیگر دندانهایش را برهم سایید و چشمهایش را به عزیزدردانهاش دوخت. برای بارِ هزار و یکم در قلبش قربان صدقهی آن نازنین چشمهای خوشرنگ رفت و همانطور که لطیفترین نوازشها را از معشوقهاش دریاقت میکرد لب برچید: - تو نمیدونی متانویا، اما من به هرچیزی که دوست داشتی، دوست داری و شاید در آینده دوست علاقه خواهی داشت؛ حسادت میکنم.
3
3August 11, 2024 389 2