blã blã blã!: post #34177 — TG.ME

محبوبم!
هرچه بیشتر به این دنیا نگاه می‌کنم، بیشتر می‌فهمم اینجا برای قصه‌ای که من از تو در ذهن ساخته‌ام، زیادی بی‌رحم است.
اینجا هر خوشبختی، سایه‌ای از ترس به دنبال دارد،
هر آغوشی ممکن است آخرین بار باشد،
و همیشه چیزی برای ترسیدن هست، جنگی، خداحافظی‌ای، بیماری‌ای، مرگی…
پس اگر روزی از این دنیا خسته شدی،
اگر دیگر هیچ گوشه‌ای از این خاک را امن ندیدی،
قرارمان جایی دورتر است!
کنار خانه‌ای کوچک، میان عطر باران و بوی خاک، زیر درختی که سال‌ها منتظر ما مانده است.
آن‌جا دیگر لازم نیست از فردا بترسیم.
می‌توانیم صبح‌ها با خیال ماندن بیدار شویم،
عاشق شویم،
پیر شویم،
و فرزندانمان‌ را بزرگ کنیم، بدون ترس از آینده.
آنجا مرگ، این‌قدر نزدیک نیست. خداحافظی‌ها این‌قدر ناگهانی نیستند. و هیچ کودکی مجبور نیست زودتر از موعد، معنای از دست دادن را بفهمد.
شاید آنجا زندگی، فقط دوام آوردن نباشد.
شاید بتوانیم واقعا زندگی کنیم.
پس قرارمان آن‌جا، محبوبم؛
در جهانی دیگر،
جایی که آدم‌ها برای زنده ماندن نجنگند، و عشق، مجبور نباشد همیشه از چیزی جان سالم به در ببرد.
جایی که صفحه‌ی اول داستانمان هنوز سفید است، و این بار،
خودمان تصمیم می‌گیریم چه بنویسیم.
August 19, 2026 18