جایزه‌ای که در آمفی تئاتر گرفتم! ✍ الف. میم. از ساکنان منازل مسکونی… — خاطرات خوارزمی — TG.ME

♦️ جایزه‌ای که در آمفی تئاتر گرفتم!

الف. میم. از ساکنان منازل مسکونی اساتید و کارمندان دانشگاه(حصارک)

رمضان سال ۱۳۷۴ بود. بهمن ماه.
من سوم دبستان بودم. آن زمان یکی از اساتید بعد از نماز مغرب در نمازخانه مجتمع مسکونی دانشگاه، برای بچه‌ها کلاس قرآن برگزار می‌کرد. برای ما بچه‌ها یک دورهمی شبانه به صرف زولبیا - بامیه بود و فقط منتظر پایان کلاس و خوردن زولبیا بامیه‌های خوش‌رنگ و جذاب بودیم.

یک روز مراسمی برای دانشجویان در آمفی تئاتر دانشگاه(سالن شماره یک) برگزار می‌شد (شاید به مناسبت عید فطر).
غروب بود و هوا تاریک شده بود. ما هم با بچه‌های دیگر در راهروهای تو در توی ساختمان دانشگاه به این ور و آن‌ور می‌رفتیم و خوش می‌گذشت، در عالم بچگی کشف و شهود می‌کردیم و خبر از عالم دیگرمان نبود.
کات!

من به همراه دو نفر دیگر از بچه‌ها در یکی از آمفی تئاترهای کوچک(سالن شماره دو) هستیم و آن استاد گرامی که معلم قرآنمان بود به ما می‌گوید هر کدام یک سوره انتخاب کنید.
من هم یکی بزرگترش را سوا می‌کنم. می‌گوید قرار است این سوره را بخوانید.
کات!

از پشت صحنه وارد آمفی تئاتر بزرگ(سالن شماره یک) می‌شوم و روی صحنه می‌روم. سالن پر از جمعیت است. جا می‌خورم. اینجا چه می‌کنم؟ من را پشت میز بلند روی صندلی می‌نشانند. قرآنی روی میز باز است  که حتی به اندازه کافی به من نزدیک نیست. میکروفون را برایم تنظیم می‌کنند. نور زیادی روی صورتم است. کم کم سکوت می‌شود. شروع به خواندن می‌کنم.
کلمات برایم غریبه‌اند. آن سوره را قبلا یاد نگرفته‌ام. به سختی کلمه‌های عربی ناشناخته را به هم می‌چسبانم. مدام تپق می‌زنم و سعی می‌کنم کلمات را از اول ادا کنم.
صدای خنده دانشجویان بلند می‌شود. به آنها نگاه می‌کنم، همه به من نگاه می‌کنند. حس می‌کنم کتاب با چشم‌هایم یک متر فاصله دارد. سرم را به کتاب نزدیک‌تر می‌کنم و حالا کلمات را بهتر می‌بینم.

ادامه می‌دهم. صدای خنده بلندتر می‌شود. گیج شده‌ام. مرا از صندلی پایین می‌آورند. آخوندی میکروفون را از روی میز برمی‌دارد و از حاضران می‌خواهد مرا تشویق کنند.
صدای سوت و کف بلند می‌شود. جایزه ای به من می‌دهند. دیگر چیزی نمی‌بینم. از سمت دیگر صحنه را ترک می‌کنم.

بیرونِ آمفی تئاتر خلوت است. سریع خودم را لابلای راهروها گم می‌کنم. از پله‌ها بالا و پایین می‌روم تا راه خروج را پیدا کنم. اما یا به زیرزمین تاریک و ترسناک می‌رسم یا درهای بسته‌ای که باز نمی‌شود.

بالاخره راه خروج را پیدا می‌کنم. هوای بیرون سرد است ولی برای من دلچسب. تا منازل مسکونی با پای پیاده ۱۵ دقیقه‌ای راه است. به سمت خانه می‌روم.

درِ خانه را باز می‌کنم. بوی شام در خانه پیچیده است. مادرم در حال آشپزی است. و اتاقی گرم.
یادم نیست چه جایزه‌ای به من دادند.


@HesarakMemories
❤33😁9
September 1, 2026 1.4K 3