بعضی روزها بیشتر از خستگی، از ناهماهنگی فرار میکنم. از آن حس مبهمی که هیچ اسمی ندارد اما میگوید چیزی سر جایش نیست. نه میتوانم توضیحش بدهم، نه نادیدهاش بگیرم. فقط میدانم تا وقتی آن سکوتِ درون برقرار نشود، هیچ چیز کامل به نظر نمیرسد؛ حتی اگر همهچیز برای دیگران کاملا عادی باشد. نمیدانم چرا این حسِ ناتمامی اینقدر سمج است؛ هر بار که فکر میکنم رهایم کرده است، از جایی دیگر برمیگردد. هر بار که همهچیز تمام به نظر میرسد، صدایی آهسته میگوید: نه، هنوز نه. پس پایان واقعی چه شکلی است؟
June 4, 2026 63 1