وقتی در بالا و پایین این همه ناآرامی و در آسمان و زمین این همه پستی و خست و تنگنظری و فلاکت میبینیم، از پرندهای که یک دانه ارزن ندارد تا من که صد هزار لیور درآمد ندارم؛ وقتی سرنوشت بشر را میبینیم که چنین تکراری است و حتی سرنوشت خاندان سلطنت را که در آن طناب دار دیده میشود، مانند شاهزاده دوکُنده de Condé که به دار آویخته شد؛ وقتی زمستان را میبینیم که چیزی نیست جز گسستگی در سمتالرأس، در نقطهای که باد از آن میوزد؛ وقتی فروغ ارغوانی و تر و تازه صبحدم را بر فراز تپهها اینگونه تکهپاره میبینیم؛ وقتی قطرههای شبنم، این مرواریدهای بدلی، را میبینیم؛ وقتی یخپارهها، این الماسهای قلابی، را میبینیم؛ وقتی انسانها را پراکنده و رویدادها را وصلهخورده، و این همه لکه را بر خورشید و این همه حفره را بر ماه میبینیم؛ وقتی در همه جا این همه بینوایی میبینیم، شک دارم که خدا توانگر باشد. به ظاهر توانگر است، اما من احساس میکنم که در مضیقه است.