اواخر ماه مارچ بود. نسیم خنک بهاری،درختان سبز رنگ رو به رقص در میاورد… — ㅤ ㅤ 𝖥𝗅‌𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂‌𝖾‌𝗌🆕‼️ — TG.ME

Forwarded fromALAlways✞⁷
اواخر ماه مارچ بود.
نسیم خنک بهاری،درختان سبز رنگ رو به رقص در میاورد و در زیر درختان سبز،دو پسر از هوای دلنشین لذت میبردند.
"جیا،مرسی که اومدیم اینجا"
"خواهش میکنم بیبی،من هر جایی که باعث خوشحالی تو شه میبرمت"
"وای جیا،چقدر تو خوبی"
بلافاصله بعد از حرفش بوسه ای نرم بر لبان پسر گذاشت.
"من اصلا بابت اینکه همسری مثل تو دارم،پشیمون نیستم"
پسر بزرگتر لبخندی زد و ایندفعه او پیش قدم برای بوسیدن لبای پسر کرد.
بعد از دو دقیقه از هم جدا شدند و پسر کوچیکتر،روی زیرانداز دراز کشید.
نسیم خنک دیگری وزید و باعث رقصان شدن درختان شد.
"وونی،سردت نیست؟"
"نه جیا"
مشغول نوازش موهای نرم، پسر کرد،جونگوون از حس آرامشی،که از مردش میگرفت لبخند ملیحی زد،ناخوداگاه چشماش روی هم افتاد و به خواب شیرینی رفت.
پسر همچنان،مشغول نوازش موهای پسر بود،ناگهان با دیدن ابرای پف پفی در آسمان،سرشو چرخوند که پسر رو صدا کنه،با دیدن چشمای بسته پسر،لبخندی زد و بوسه ای به پیشانی،پسر هدیه داد.
جونگوون،تکونی خورد ولی از شدت،خستگی چشماشو،باز نکرد.
پسر همچنان،مشغول نوازش موهای همسرش،بود و از هوای خنک،لذت میبرد.
𝖩𝖺𝗒𝖶𝗈𝗇𓍯
1
September 3, 2026 4