بچهها ولی خیلی دوستش دارم. دانشگاه رو، دردسرهای مرتبط به دانشگاه رو. دلم برای ویکتوریا تنگ شده. دلم میخواست میتونستم پنجاه تا کلاس بردارم. تنها تنها تنها بدی دانشگاه که به همه خوبیهاش میچربه اینه که وقتی میرم دانشگاه از مهسا دورم و من خستهتر و پیرتر از اونم که بتونم یه بازهی لانگدیستنس دیگه رو، هرچقدرم مسخره، از سر بگذرونم. یعنی اگر مهسا ویکتوریا بود یا دانشگاهم ونکوور بود، با اطمینان نودونه درصدی میگم که زندگیم کامل میبود. کاش میشد آدم تا آخر عمرش فقط درس بخونه و بنویسه و هشتش گرو نهش نباشه.