من آفتابِ زردِ لبِ بامِ هستی‌ام من مرغ تنگ حوصلهٔ دام هستی‌ام در چشم… — ჻ᭂ࿐𝄟📚𝑬𝒙𝒄𝒆𝒍𝒍𝒆𝒏𝒕 𝑫𝒊𝒂𝒍𝒐𝒈𝒖𝒆🦋𝄟჻ᭂ࿐ — TG.ME

من آفتابِ زردِ لبِ بامِ هستی‌ام
من مرغ تنگ حوصلهٔ دام هستی‌ام

در چشم من چه جلوه ای از بامداد عمر؟
من شمع نیم سوختهٔ شام هستی‌ام

صاحبدلان، ز صحبت من، مست کی شوند؟
من خود شراب ریخته از جام هستی‌ام

افسانه های ناقص محنت کشان مخوان
من سرگذشت کامل آلام هستی‌ام

طومار زندگانیم ای نیستی بپیچ
دیگر بس است قصّهٔ ایّام هستی‌ام

رنگ تعلّقی نپذیرفت خاطرم
وارسته از تصوّر اوهام هستی‌ام

دستِ طلب بریده ز دامانِ آرزو
ننهاده سر به بسترِ آرام هستی‌ام

هستی چنین که هست، ز من بشنوید، نیست
من با خبر کبوترِ پیغام هستی‌ام

من چیستم؟ فسانه یی از عالم وجود
مجهول صرف و نقطهٔ ابهام هستی‌ام

چون شمع شب نخفته به امیّد صبحگاه
چشم انتظار مژدهٔ فرجام هستی‌ام

#معینی_کرمانشاهی

─┅°•●🌸●•°┅─


❤️❤️@Excellent_Dialogue
❤1
February 25, 2026 204 2