𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم سوار ماشین شدیم و کمربند… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم صدای اسلحه از بیرون و انگار واسه پلیس بود . نگاهم رو بین ادمای توی رستوران چرخوندم که صدایی از بیروت با بلندگو گفت: ـــ هاکان وولکوو! رستوران محاصره‌ شده! اسلحه‌ات رو بنداز زمین و دستات رو بزار پشت سرت! هاکان نگاهش رو از من برداشت…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم

سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت:
- ایسو...صورتت..
سمتش برگشتم که ادامه داد:
- خیلی درد کرد؟!
صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم:
+ یعنی..اونقدراهم نه!
همچنان با نگرانی بهم خیره شده بود که رو برگردوندم و ماشین رو پشت سر داداش عادل به حرکت در اوردم.
تا وقتی به کلانتری برسیم،هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
اظهارات من رو گرفته بودن و روی صندلی نشسته بودم که فادیمه هم بیرون بیاد.
درست وقتی فادیمه از اون اتاق تنگ و کوچیک بیرون اومد،داداش عادل هم سمتم اومد و گفت:
+ ایسو..تو فادیمه رو ببر..فعلا میمونم تا جای تیمورو اعتراف کنه!
جفتمون سری تکون دادیم که من بیرون اومدم و به ماشین تکیه دادم تا فادیمه هم بیاد.
به دست چپم خیره شدم و با انگشت شصتم حلقه‌ام رو لمس کردم
متوجه نشدم کی فادیمه اومده اما سرم رو که بالا گرفتم باهاش مواجه شدم که بهم نگاه‌ می‌کرد و لبخند خیلی ریزی روی لبش بود.
با دیدنم نگاهش رو از روم برداشت و هم‌زمان که توی موهاش دست می‌کشید گفت:
- خب...تموم شد! بالاخره.‌..کم‌کم همه‌چیز درست میشه!
انگار فادیمه دوباره خوشحال بود که با فهمیدن این لبخندی روی لبم نقش بست که با دیدنش ابروهاشو بالا داد و گفت:
+ خب...فورتوناجوک...به‌‌چی‌می‌خندی؟! بریم؟!
سرمو تکون دادم و سمت ماشین رفتم که اونم سوار شد.
قبل از اینکه استارت ماشین رو بزنم،با یادآوری‌ حرفی که زد سمتش برگشتم و گفتم:
- حتی..‌ما؟! یعنی ما هم درست میش-
با فهمیدن اینکه دارم چی میگم،حرفم رو نصفه گذاشتم و هول زده ماشینو به حرکت دراوردم که پرسید:
+ ایسو...چی ما؟! نفهمیدم که!
بدون اینکه سمتش برگردم گفتم:
- هیچی...فراموشش کن!
نگاهای سنگینش رو روی خودم حس میکردم اما سمتش برنمی‌گشتم.
به کوچاری که رسیدیم،آروم گفتم:
- رسیدیم..
از ماشین پیاده شد اما قبل از اینکه درو ببنده خم شد و گفت:
+ میتونه...یعنی میتونیم درست بشیم!
با تعجب بهش نگاه کردم که با لبخند ریزی که روی لبش بود درو بست و از ماشین دور شد.
وقتی فهمیدم چی گفت،لبخند ریزی روی لبم نقش بست.
دوباره‌ نگاهی به حلقه‌ام انداختم و به سمت خونمون روندم.
خونه‌ای که همیشه آرزوشو داشتم و این‌بار قراره واقعا خونمون باشه..
-
-یک هفته بعد-
بعد از این مدت طولانی،بالاخره فادیمه قراره به این خونه بیاد.
شاید ماهم درست بشیم...
❤‍🔥26😭6💘2
September 8, 2026 116