𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود . انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچچیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطهی تماس... بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید از جاش بلند شد و هول زده گفت: ــ من...میرم بخوابم! بعد بدون اینکه به من اجازه بده حرفی بزنم ، سمت اتاق رفت . دو ساعتی میشد که فادیمه رفت که بخوابه اما من خوابم نمیبرد... رفتم تا یه لیوان آب بخورم شاید خنکیش باعث شه از فکرام فرار کنم که صدای جیغ فادیمه رو از توی اتاق شنیدم . هراسون سمت اتاقی که بود دویدم و درو باز کردم . فادیمه روی تخت نشسته بود و گریه میکرد . ــ نه..نه...من تورو نسوزوندم...نه...نسوزوندم.. جیغ میزد و گریه میکرد و انگار اصلا متوجه حضور من نبود + فادیمه آروم باش تو هیچکسی رو نسوزوندی انگار صدامو نمیشنید چشمانش هنوز به یه نقطهی خالی خیره بود و اشک بیوقفه از گونههاش میریخت دستهاش رو مشت کرده بود و به سینهاش فشار میداد ــ من .. تورو سوزوندم ایسو آتیش... همهجا آتیش بود... و تو... تو توی آتیش بودی و من... منظورش من بودم...؟! دستام رو گرفتم و به آرومی ، مشتهای گره کردهاش رو باز کردم . انگشتاش سرد و لرزون بودن که با هر دو دست دستهاش رو گرفتم و گذاشتم روی سینهام. آروم گفتم: +فادیمهم...به من نگاه کن...من سالمم! چشماش رو به من دوخت ، هنوز اشک توی چشماش بود و نگاهش پریشون ولی اینبار انگار صدای من رو شنید.. با دیدن نگاه مضطرب و ملتمسانهاش ، آروم و با احتیاط بغلش کردم. فادیمه همچنان توی آغوشم میلرزید و اشکاش لباسمو خیس کرده بودن.. نفساش تند و بریده بودن.. محکمتر بغلش کردم ، طوری که صدای قلبم رو بشنوه و زمزمهوار شروع به صحبت کردم: +آروم باش فادیمه...تو منو نسوزوندی.. آروم باش..هیش! نفس هاش منظم تر شدن ، انگار متوجه شد که فقط یه کابوس بوده.. سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد.. هنوز چشماش و گونه هاش خیس بودن. دستشو روی صورتم گذاشت و بعد چشماشو با اطمینان بست و نفس راحتی کشید؛ منم دستمو با تردید جلو بردم و اشک روی گونشرو پاک کردم ، آروم و نوازش وارانه. خودشو توی بغلم مچاله کرد و بعد از چند دقیقه ، صدای نفس های منظمشو شنیدم که متوجه شدم خوابش برده.. خواستم بخوابمونش و برم اما...یهچیزی درونم این اجازه رو بهم نداد! اگه دوباره کابوس میدید چی؟! برای همین ، سرش رو روی بالشت گذاشتم و خودمهم آروم کنارش دراز کشیدم. دستم رو اروم لای موهاش فرو بردم و عطرش رو به سینهام کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد.. - با نوری که مستقیم از پنجره روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم و با چهرهی غرق توی خواب فادیمه مواجه شدم . دستی که دیشب لای موهاش گذاشته بودم رو هنوز برنداشته بودم . با یادآوری اینکه دیشب بهش گفتم قفل در خرابه ، برای آخرین بار دستم رو به ارومی توی موهاش کشیدم و اروم از جام بلند شدم. قبل از اینکه از اتاق بیرون برم ، با یادآوری آشفتگی دیشبش پردهی پنجره رو کشیدم که نور اذیتش نکنه. همینطور که حواسم بود فادیمه از اتاق بیرون نیاد ، کلیدهارو از زیر گلدون برداشتم و در رو به ارومی باز کردم. کلید هارو توی جیبم گذاشتم و از در بیرون رفتم که کمی هوای خنک به صورتم بخوره اما خیلی نگذشته بود که صدای قدم های ارومی رو پشت سرم شنیدم. با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و با فادیمه مواجه شدم: - بیدار شدی؟! فقط سرش رو تکون داد و در حالی که گردنش رو ماساژ میداد پرسید: + دیشب... + یعنی...تو کنارم بودی؟! - بودم! + چرا؟! - حالت بد بود! چند ثانیه توی چشمام خیره شد و بعد همزمان که سرش رو به چپ و راست تکون میداد گفت: + باشه...دیگه من میرم کوچاری! ماشینم کجاست؟! - ماشینت؟! کوچاریه! + وای..ایسو من الان با چی برم؟! به لحن کلافهاش لبخند ریزی زدم و گفتم: - چیزی نشده که...یهچیزی بخور بعد خودم میبرمت! با شنیدن جملهی اولم ابروهاش دو بالا داد و همزمان که صاف میایستاد کلمه به کلمه گفت: + هیچ..چیزی..نمیخورم...! - فادیمه...کوچاری جای نزدیکی نیست که...چیزی نخوری حالت بد میشه! با لجبازی سرش رو تکون داد . با قدم های تقریبا بلند خودش رو به ماشینم رسید و بهش تکیه کرد" + شاید نمیخوام بیشتر از اینا کنارت بمونم...زود باش! کلافه از لجبازی ها و زخمزبون هاش ، سری تکون دادم و وارد خونه شدم. بعد از برداشتن کت و سوییچ ماشینم ، در رو قفل کردم و سمت ماشین رفتم . بین راه همش برمیگشتم و با افسوس به فادیمه نگاه میکردم .
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم نگاهم نرم شد و روی دستش… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME
September 4, 2026 133 1