𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فاصلهی بینمون کمتر از یه وجب بود که دستم رو بالا بردم و ضربهای به سینهاش زدم . + برو کنار ایسو...با این حرفات نمیتونی چیزی رو عوض کنی! - زنِ ع- حرفش رو نصفه خورد و بعد با نفس عمیقی که میکشید گفت: - گربهمون یه کوچولو وحشی شد...آروم باش! با حرص چشمام رو روی هم فشار دادم و با دستم موهام رو پشت گوش زدم ، ایسو هم با چشماش حرکت دست منو دنبال میکرد. ایسو دستش رو اروم توی جیبش برد که به ماشینش اشاره زدم و گفتم: + ماشینتو بردار ایسو...منتظرمن! نمیدونم چیشد ولی همزمان که دستمالی رو جلوی دهنم میگرفت از روی زمین بلندم کرد؛ قبل از اینکه اتفاقی که افتاو رو درک کنم شروع کردم به ضربه زدن به پشتش اما طولی نکشید که آخرین جملهاش رو شنیدم و چشمام بسته شدن. - هیچکس اندازهی من نمیتونه منتظرت باشه فادیمه..! - با سردرد شدیدی که توی قسمت جلویی سرم پیچید ، چشمام رو باز کردم . قبل از اینکه فکری به سرم بیاد دور و اطرافم رو چک کردم و با فهمیدن اینکه توی خونه ییلاقیم ، متعجب از جام بلند شدم . من چرا اینجام؟! و سعی کردم اخرین اتفاقاتی که افتاد رو به یاد بیارم با یادآوری لباس عروس ، نگاهی به تنم کردم و دستی روش کشیدم . ایسو...منو اورد اینجا؟! کلافه دستی به سرم کشیدم که تو همین حین ایسو وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست. - خوبی...؟! نگاهِ پر از خشمی بهش انداختم و از جام بلند شدم . + خوب؟! خوب!! منو واسه چی آوردی اینجا ایسو؟! از جاش بلند شد و سعی کرد دستام رو بگیره تا اروم بشم اما پسش زدم و در حالی که از خشم بغض کرده بودم داد زدم: + ولمکن...ایسو...چرا اینکارو کردی؟! + چرا... « ایسو » اشکای فادیمه از چشماش جاری شدن و همزمان داد زد: + بازم خراب کردی...بازم ایسو..! + نگفتم مگه...ازت متنفرم؟! چرا دوباره اومدی.. + باید چند بار بگم...ازت- نمیدونم چرا اما با شنیدن دوبارهی اون کلمه ، همهی اتفاقاتی که افتادن از جلوی چشمام رد شدن؛ با یه دستم دستِ لرزونش رو گرفتم ، با دست دیگم چونهاش رو گرفتم و به آرومی فاصلهی بینمون رو به صفر رسوندم . اون از شوک چشماش بسته شد و من حواسم بود که اذیت نشه . برای چند لحظه انگار اون هم آروم شد که ابروهاش از هم فاصله گرفتن؛ چشماش رو باز کرد و بعد چند لحظه که به خودش اومد ، منو به عقب هول داد . + چیکار میکنی مرتیکه..؟! دستام رو بالا و پایین کردم و بهش اشاره زدم که نفس عمیقی بکشه اما توجهی نکرد. - فادیمه...من میدونم اونا داداشت رو تهدید کردن...میدونم تو داری به خاطر تهدید زنِ اون مرتیکه میشی و من نمیزارم همچین اتفاقی بیوفته! + چرا..؟! چرا این فکرو میکنی؟! من یه بار بهخاطرِ تهدید زنِ تو شدم که اخرش این شد..چرا فکر میکنی دوباره اینکارو میکنم؟! + ایسو تو یه بار منو نجات دادی... با بغضی که داشت و بعد از این جملهش شدیدتر شد ، حرفش رو ادامه نداد و فقط محکم گفت: + به اجبار نیست...من دوسش دارم! نیازی هم نیست نجاتم بدی... - فادیمه...- + تو هیچیِ من نمیشی! میفهمی..؟! ما دوتا دشمنیم...دوتا غریبه! و بعد بدونِ اینکه پشت سرش رو نگاه کنه از اتاق بیرون رفت. وقتی احساس کردم دیگه نمیتونم روی پاهام بایستم ، خودمو روی تخت انداختم و به زمین خیره شدم . با یادآوری اینکه یهروز همینجا بهم گفته بود فکرش درگیرم شده ، لبخندی زدم و حرفاش توی سرم تکرار شدن. “من دوسش دارم...لازم نیست نجاتم بدی!” “تو هیچیِ من نمیشی!” دستی به سرم کشیدم و نفسم رو محکم بیرون دادم که همون لحظه فادیمه آشفته وارد اتاق شد... + در چرا بستهست؟! سرم رو بالا گرفتم اما سعی کردم خیلی توی چشماش نگاه نکنم . - بستهست...یکم مهمونِ من باش بعد میری! کلافه سرش رو به طرفین تکون داد و گفت: + واای! بحث کردن با تو اصلا جواب نمیده! لبخند ریزی که روی لبام بود رو پس زدم و بیرون رفتم که فادیمه هم دنبالم اومد و روی مبل نشست. + حداقل...لباسی چیزی نیست اینجا؟! با لباس عروس خفه شدم! با سوالش سرم رو خاروندم و گفتم: - لباس که...هست! ولی لباسای منن! بینیش رو جمع کرد و گفت: + نه نه...مرسی با همین میشینم! سرم رو تکون دادم و شونهای بالا انداختم. - من میرم حموم...کاری داشتی صدام کن! لباسام و برداشتم و داشتم سمتِ حموم میرفتم که وسطش برگشتم. در کمد رو باز کردم و پیراهنِ آبی رنگ رو به همراه شلوار سرمهای رنگ رو درشون اوردم و به آرومی ، روی اُپن گذاشتمشون . « فادیمه » بعد از اینکه صدای آب از حموم به گوشم رسید ، نگاه کوتاهی به لباسانداختم. + نه...مرسی! چند لحظه نگاهم بین لباس خودم و لباسای راحت تو گردش بود.
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم فاصلهی بینمون کمتر از یه… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME
August 31, 2026 232 2