𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
-چند روز بعد-
بعد از کلی صحبت داداشم با فاتیح و ایسو ، بالاخره قرار بود امروز تیمور رو بیارن کوچاری.
از سراشیبی جلوی عمارت بالا رفتم و با ماشینی که نمیشناختمش رو به رو شدم.
ابروهام رو بالا دادم و به راهم ادامه دادم که همزمان با اینکارم با ایسویی مواجه شدم که داشت سمت اون ماشین میومد .
با دیدنش انگار پاهام راه رفتن رو فراموش کردن و ناخودآگاه همونجا که بودم وایسادم .
سرعتِ ایسو هم با دیدنم بیشتر شد و سمتم اومد؛
فاصلهی بینمون کمتر از دو وجب شده بود و من سرم رو بالا گرفتم که خوب بتونم ببینمش .
هیچکس نمیدونست ولی دروغ چرا...دلم براش تنگ شده بود...
انقدری که به زور توی چشماش نگاه میکردم و حتی دلم میخواست همینجا بپرم بغلش و فاصله رو به صفر برسونم اما عصبانیتی که ازش داشتم رو اصلا نمیتونستم نادیده بگیرم..
ایسو همچنان داشت نگاهم میکرد و من از این جو کلافه شده بودم که گوشه لب ایسو بالا رفت و با لحن خاصی گفت:
+ چیکار میکنی...دخترِ کوچاری؟!
چیزی که گفت چند بار توی ذهنم تکرار شد و چند بار پلک زدم.
“دخترِ کوچاری”
نگاهم بین چشمها و لبهای ایسو در گردش بود که با دیدن اینکه لبخندش داره عمیقتر میشه ، به یکباره عصبانیتم ازش رو به یاد آوردم؛پوزخندی زدم و با پوزخند گفتم:
- دارم ازدواج میکنم...تو چیکار میکنی ، پسرِ فورتونا؟!
ابروهاش بالا رفتن و با پوزخند گفت:
+ نهبابا...با ایوبهان؟!
+ برای حرص دادن من انقد هم خودتو اذیت نکن دخترِ کوچاری!
ابروهام رو بالا دادم و درست مثل خودش گفتم:
- با پسرِ همون مردی که آوردیش..
رنگِ نگاهش عوض شد و اینبار با تعجب پرسید:
+ چی..؟!
با پوزخندی که رو لبام بود ، برخلاف میل باطنیم دست چپم که حالا بدون حلقه بود رو برای توی هوا تکون دادم و سمت عمارت کردم.
باید اون حلقه رو در میآوردم...
وسط های راه ، چند بار برگشتم و ایسورو نگاه کردم که همچنان همونجوری و بدون تغییری همونجا وایساده بود.
وارد خونه شدم و درو بستم .
چند دقیقه بعد که صدای حرکت ماشینش رو شنیدم ، پشت در نشستم و بغضم ترکید .
بازم درست وقتی که با خوشبختی چند قدم فاصله داشتم ، همهچیز خراب شد...
-
نگاهی توی آینه به خودم انداختم؛
دوباره من و لباسِسفیدِعروسی اما...
بغض گلومو فشرد و باعث شد اشک به چشمام هجوم بیاره .
لبخند تلخی زدم و سعی کردم اون بغض کوفتی رو قورت بدم .
دستی به چشمام کشیدم؛
اینبار کسی خونه نبود و همه محضر بودن .
باید خودم میرفتم...
سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون .
ایسو همش جلوی چشام بود و من سعی کردم پسش بزنم...
سوار ماشین شدم و بدون مکث حرکت کردم تا زمانی که به پلسنگی رسیدم .
روی پل سنگی ماشین قرمز رنگی راهمو بسته بود و کمی که دقت کردم ، با ایسویی مواجه شدم که روی کاپوت دراز کشیده بود و بشکن میزد .
ناخودآگاه روزی که ایسو منو دزدید اومد توی ذهنم...
سرمو از پنجره بیرون بردم و نمیدونم چرا اما...
دلم خواست مثل همون روز صداش بزنم...
با همون لحنی که انگار دوباره برگشته بودیم به دشمنی گفتم:
ــ فورتونا جوک؟!
نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد.
آروم ، خیلی آروم...خودش رو روی کاپوت چرخوند و پاهاش رو پایین گذاشت .
با یه حرکتِ نرم، از روی ماشین پرید پایین و همینطوری که سمتم می اومد گفت:
ــ اوه...چرک مافیا! پس بالاخره اومدی..
تقریبا بهم رسیده بود؛نگاهی به من و داخل ماشین انداخت و مکث کرد .
نگاهش رو دوباره به چشمام دوخت و اینبار ، پوزخندش یه کمکجتر...یهکم سردتر شد..
ــ عه...باید میگفتم عروس خانم! عروسِ ولکوو! نه؟!
با حرص گفتم:
+ برو کنار ایسو...دیرم میشه!
با خونسردیِ کامل ، دستهاش رو توی جیبِ شلوارش فرو کرد اما من اتیش تو وجودش رو مثل کف دستم میتونستم تشخیص بدم..
ــ اشکال نداره...نگران نباش!
یه قدم جلوتر اومد و آهسته زمزمه کرد
ــ آقا داماد که توی انبار زندانی نیست؟!
با اشاره به اون اتفاقات ، خون توی رگام جوشید و با عصبانیتِ سرکوبنشدنی ، در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم .
صدایِ بسته شدن در ، توی سکوتِ پل پیچید و من ، چند قدم سریع برداشتم و روبهروش وایسادم .
فاصلهی بینمون ، کمتر از یه وجب بود و...


